داستان : یک جفت جای پا

یک جفت جای پا

خوابیده بودم ، در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده ی عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود . یکی مال من و یکی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب، خاطرات بد ، زیبایی ها ، لبخندها ، شیرینی ها ، مصیبت ها ،...همه و همه را می دیدم .
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها ، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم  :
روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی ؟ چگونه ؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی . من به قول خود وفا کردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نکردم ، حتی برای لحظه ای ، آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی تو را به دوش کشیده بودم !!!

حکایت بهلول از ملک و سلطنت

حکایت بهلول از ملک و سلطنت

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد.
خلیفه گفت : مرا پندی بده !
بهلول پرسید : اگر در بیابانی بی آب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی ، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می دهی ؟
گفت : صد دینار طلا.
پزسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد ؟
گفت : نصف پادشاهی ام را .
بهلول گفت : حالا اگر  به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی ، چه می دهی که آن را علاج کنند؟
گفت : نیم دیگر سلطنتم را .
بهلول گفت : پس ای خلیفه ، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است ، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

لبخند پیرمرد و سراشیب تند کوچه



لبخند پیرمرد و سراشیب تند کوچه


پیرمردی با لبخند باز کنار دیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود.کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هرروز در ابتدای کوچه ، در انتهای سرازیری می نشیند!

با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی ؟!

باز تند از کوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگار لبخندی برای من جا گذاشته بود...
کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم ، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه هایی که تند و تند پایین می آیند می خندم . دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی ؟!

 



 خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان /ملاصدرا


   خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و  به قدر نیاز تو فرود می آید

و  به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و  به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را ...

به شرط اعتقاد ،

به شرط پاکی دل ،

به شرط طهارت روح ،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها ، نا مردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟

شب آرامی بود / سهراب سپهری

شب آرامی بود ، می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست، گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

رجوع به ادامه مطلب...

ادامه نوشته

قسمتی از وصیت نامه ابن سینا به ابوالسعید ابی الخیر

قسمتی از وصیت نامه ابن سینا به ابوالسعید ابی الخیر

ابن سینا در قسمتی از وصیت نامه خود به ابوسعید ابوالخیر آورده است: «باید دانست که افضل حرکات نماز است و بهترین سکنات روزه و نافع ترین خیرات و مبرات صدقه و پاکیزه ترین خوبی ها تحمل سختی ها و باطل ترین سعی ها لجاج است و بهترین اعمال آن است که از نیت خالص صادر گردد و بهترین نیت آن است که از علم حاصل شود. جود و بخشش به قدری که مقدور باشد، مطلوب است و برای مساعدت مردم ارتکاب اموری که خلاف طبع باشد رواست. در اوضاع شرعی و احترام به سنت های الهی و مواظبت بر عبادات بدنی، به هیچ وجه تقصیر جایز نیست. حکمت و دانش اساس و مایه برتری انسان است بر غیر و در تحصیل دانش معرفت الهی بر همه چیز مقدم است؛ زیرا شرافت هر علمی بسته به موضوع آن است.»

ابوعلی سینا، همواره متوجه حضرت حق بود و هیچ گاه خود را بی نیاز از باری تعالی ندانسته است، چنان که خود او بیان می کند که: «هرگاه در مسأله ای سرگردان می ماندم، به مسجد می رفتم و نماز می گذاردم و از خداوند طلب یاری می کردم، تا این که مسأله بر من آسان می گشت.» او به خداوند، انبیا و اولیای او بسیار مؤمن و معتقد بود و سرلوحه تمام آثار خود را با سپاس گذاری از نعمت های خداوند و تکریم پیامبران و راهنمایان دین آغاز کرده است. در ایام پایانی عمر، هر سه روز یک بار از حفظ ختم قرآن می کرد. درباره عشق او به حضرت علی علیه السلام نیز گفته اند او همواره این ابیات را زمزمه می کرده:

تا باده عشق در قدح ریخته اند و ندر پی عشق، عاشق انگیخته اند
با جان و روان بوعلی مهر علی چون شیر و شکر به هم در آمیخته اند

سلام ما به محرم، به غصه و غم مهدی




سلام من به محرم

محرم گل زهرا

به لطمه های ملائک

به ماتم گل زهرا

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی




به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی



از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهی فهمید که :همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.


یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "
اشکالی نداره" هست.



زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!


منبع : دبستان زیبای زندگی

داستان : گل صداقت


سال ها پیش در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .

وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد به شدت غمگين شد. چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا .

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را برای من بياورد ، ملکه آينده چين می شود .

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .

سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسياری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتيجه بود ، گلی نروييد...

روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...

همه دانه هايی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود..


مشکلات زندگی


عید غدیر مبارک باد





این عید سعید حیدر کرار است
شادی و شعف به عرش حق بسیار است
ذکر صلوات بر محمد امروز
خشنودی آل عترت و اطهار است
عید سعید غدیر خم مبارک باد