داستان : یک جفت جای پا
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها ، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم :
روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی ؟ چگونه ؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی . من به قول خود وفا کردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نکردم ، حتی برای لحظه ای ، آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی تو را به دوش کشیده بودم !!!




