زندگی زیباست...

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
رجوع به ادامه مطلب...
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.
در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست.
اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
رجوع به ادامه مطلب...
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب .
فرصتی عالی بود ، بهر یک شکوه ی تاریخی پردرد از او...
پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من :
با شما هستم من !
خالق هستی این عالم و آن بالاها...!
من چرا آمده ام روی زمین ؟
شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود؟بتوانید خدایی بکنید؟
وشما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید، قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟
هیبتا ، ما همگی ترسیدیم !به خداوندیتان ف تنمان می لرزد...!
چون شنیدیم زهر گوشه کنار،که شما دوزخ سختی دارید،...، آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدم اگر ما شب و روز، زگناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم ، چشممان خون بارد و بساییم به خاک درتان پیشانی ،و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال ، حور و پردیس و پری هم دارید.....
من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ، همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم، اشرف مخلوقات.
داشتم خدمتتان می گفتم ، قسمتم این بوده ، جنس من مرد شده! آمدم من دنیا ، مرز سال دوهزار ، قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار ،پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر ! مذهبت این باشد ! راه و رسم و هدفت این باشد !
سرنوشتم این بود . جنگ و تحریم و از این دست نعم...!
هرچه باشد قرعه ی من این آمد!
ادامه دارد....
یک هنرمند چینی با کنار هم گذاشتن گلبرگ گل های مختلف از رنگ های متنوع طرح های زیبایی را ایجاد کرده است . در زیر این تصاویر را ببینید .

رجوع به ادامه مطلب...

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.
عصرایران
یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میکرد. بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او!
کنجکاویشان بیشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصولهای مرا خراب نکند!»
همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
“گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم”
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
قیصر امین پور

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !

خداوندا ! باز هم از اون شبایی ست که حس میکنم دیوارهای ذهنم یکی پس از دیگری فرو میریزن.مدتیه حال و هوای خوشی ندارم ، میخوام کاری انجام بدم ولی مردد موندم که چیکار کنم ، بارالها ! خوب میدانم مشکل بزرگ امروزم پل نجاتی ست به ساحل آرزوهام و اهدافم.معبودا ! تو تنها کسی هستی که به احوالم آگاهی و هروقت از آرزوها و اهدافم ونیز از مشکلاتم میگم ، احساس حقارت نمی کنم.خداوندا ! تو به من صبر و امید را آموختی .
آنگاه که در بستر شب بی صدا اشک ریختم تو تنها کسی بودی که نوازشم کردی و اشک از چهره ام زدودی و آهنگ خوش امید را در گوشم زمزمه کردی .این بار نیز به تو پناه آوردم و تنها به تو امید دارم. مرا تو این راه ، راهنمایی کن و به سرمنزل مقصود هدایت کن .
تو را شکر ای خدای آرزو ها و امیدها
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند..
منبع :http://khoran.mihanblog.com
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ اجْعَلْ صیامی فیهِ بالشّكْرِ والقَبولِ على ما تَرْضاهُ ویَرْضاهُ الرّسولُ مُحْكَمَةً فُروعُهُ بالأصُولِ بحقّ سَیّدِنا محمّدٍ وآلهِ الطّاهِرین والحمدُ للهِ ربّ العالمین.
خدایا قرار بده روزه مرا در این ماه مورد قدردانى و قبول بر طبق خوشنودى تو و پسند رسول تو باشد و استوار باشد فرعش بر اصل به حق آقاى ما محمد و خاندان پاكش و ستایش خاص پروردگار جهانیان است.

کاش من هم، لحظه ای کودک شوم
در سکوت لحظه ها
زندگی را تنگ گیرم در بغل
نرم نرمک لابلای فصل های پر زعطر و با صفای دهکده
یا که در تنگ غروب
از دل سرخ شفق
شعر ناب سادگی را خوب معنایش کنم
توی کوچه باغ های کودکی
زیر رگبار شدید راز های زندگی
شادی چکه میکند از ناودان لحظه ها
گل شادی را من بکارم در دشت گاه خاطرات
تا کشد دست نوازش بر تمام غصه ها
غصه ها را یکسره بیرون کنم
شادی ها را من همه قصه کنم
تا بماند سجده گاهی در تمام برگ برگ زندگی
(لیلی زارعی)

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ غَشّنی بالرّحْمَةِ وارْزُقْنی فیهِ التّوفیقِ والعِصْمَةِ وطَهّرْ قلْبی من غَیاهِبِ التُّهْمَةِ یا رحیماً بِعبادِهِ المؤمِنین.
خدایا بپوشان در آن با مهر و رحمت و روزى كن مرا در آن توفیق و خوددارى و پاك كن دلم را از تیرگیها و گرفتگىهاى تهمت اى مهربان به بندگان با ایمان خود.

حرکت آب رو ببین ، ببین چه زیبا جاریه ، چه میشه ما نیز چون رود همیشه جاری باشیم و زندگی و امید به دیگران هدیه بدیم؟ببین چه زلال و پاکه ، می بینی که از تموم موانع میگذره ، راه خودشو پیدا میکنه ، به کجا میره ؟ چه هدفی داره ؟ مگه غیر از اینه که میخواد به دریا بپیونده ، خب اولشم از دریا بوده ، پس با سرعت هر چه تمام تر برای رسیدن به اصلش در حرکته ، میخواد خودشو به او برسونه ، کاش ما انسان ها نیز اینطور بودیم اونوقت می دیدیم که دنیا گلستان میشد.
دانش آموزان من در سال دوم خدمتم (سالی که گذشت )در دبستان شهید طوافی آزاد روستای حسین زایری از توابع منطقه کاکی



از سمت راست : محمد مهدی جعفری ، محمد جواد احمدی افشار ،مژگان جعفری



از سمت راست : علیرضا فرهادی ، خدیجه احمدی ، محمد امین ناصری



از سمت راست : فاطمه جعفری ، مهدی ذوالقدری پور ، حسین جعفری



از سمت راست : سحر جعفری ، سکینه خلیفه ، فاطمه ناصری



از سمت راست : نرجس طلعتیان مجرد ، امیر حسین جعفری ، ام البنین جعفری

پیر مردی تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش
ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر
می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می
طلبید و تکرار می کرد:
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در
حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره
های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به
خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری
دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت
خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ وفّر حظّی فیهِ من النّوافِلِ واكْرِمْنی فیهِ بإحْضارِ المَسائِلِ وقَرّبِ فیهِ وسیلتی الیكَ من بینِ الوسائل یا من لا یَشْغَلُهُ الحاحُ المُلِحّین .
خدایا زیاد كن بهره مرا در آن از اقدام به مستحبات و گرامى دار در آن به حاضر كردن و یا داشتن مسائل و نزدیك گردان در آن وسیلهام به سویت از میـان وسیلهها اى آنكه سرگرمش نكند اصرار و سماجت اصراركنندگان.

خانقاهی که شخصیت مولانا جلالالدین محمد بلخی در آن شکل گرفته است، در بلخ افغانستان قرار دارد و سالانه صدها گردشگر خارجی از آن بازدید میکنند.
به گزارش تک ناز به نقل از فارس، در منطقه "بلخ" ولایت مزار شریف افغانستان، دیوارها و گنبدهایی از یک بنای قدیمی وجود دارد که رو به ویرانی است.
بر اساس یافتههای کاوشگران و باستانشناسان این بنا مدرسه یا همان "خانقاه" پدر "مولانا جلالالدین محمد بلخی" "سلطانالعلما" یا "بهاولد" است.
بخشی از این مدرسه یا خانقاه در جنگهای 3 دهه گذشته افغانستان آسیب دیده و بخش دیگری از آن در نتیجه بیتوجهی مسئولان افغان ویران شده است.
با این حال پس کوچههای خاکآلود این ویرانه هنوز بوی مولانا میدهد و سالانه صدها گردشگر داخلی و خارجی را به سوی خود جلب میکند.
رجوع به ادامه مطلب...
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهمّ ارْزُقْنی فیهِ فَضْلَ لَیْلَةِ القَدْرِ وصَیّرْ أموری فیهِ من العُسْرِ الى الیُسْرِ واقْبَلْ مَعاذیری وحُطّ عنّی الذّنب والوِزْرِ یا رؤوفاً بِعبادِهِ الصّالِحین.
خدایا روزى كن مرا در آن فضیلت شب قدر را و بگردان در آن كارهاى مرا از سختى به آسانى و بپذیر عذرهایم و بریز از من گناه و بار گران را اى مهربان به بندگان شایسته خویش.