سال نو مبارک

داستانی شنیدنی از بزرگمرد تاریخ جهان ((کورش کبیر ))
روزی دختری پیش شاهنشاه ایران زمین ، کورش ، رفت و به او گفت من عاشق تو شده ام....
کورش نگاهی به دختر زیبارو انداخت و گفت : تو با این زیبایی باید زن برادر من بشی..
دختر گفت : نه من عاشق توام...
کورش گفت برادر من پشت سر توست ، اگه به او نگاهی بیندازی مطمئنم عاشقش میشی....
دختر به پشت سر خود نگاه کرد ولی کسی را ندید....
کورش به او گفت اگر واقعا عاشق من بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی..
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من