انيميشن هاي رياضي

انيميشن هاي رياضي

يك بازي جالب براي يادگيري جمع اعداد يك رقمي

يك فايل آموزش براي تفريق اعداد سه رقمي(بدون انتقال)

يك كارگاه علمي براي جمع اعداد دورقمي

يك بازي جذاب براي جمع اعداد يك رقمي

يك بازي جذاب براي جمع اعداد دورقمي

تمريني جالب براي تفكيك اعداد دورقمي وجمع آنها

تمريني براي يادگيري جمع اعداد برروي بردار

تمريني براي يادگيري جمع اعداد دورقمي (بدون انتقال)

تمريني جذاب براي يادگيري ساعت

تمريني براي مقايسه ساعت ديجيتال وعقربه اي

تمريني براي يادگيري جمع اعداد دو رقمي(با انتقال)

تمريني براي يادگيري اندازه گيري

تمريني براي يادگيري ساعات قبل وبعد از ظهر

علائم سجاوندی یا نقطه گذاری


موارد کاربردعلائم

مقصود از نقطه گذاری سجاوندی،به کار بردن علانت هاونشانه هایی است که خواندن ودرنتیجه فهم درست مطالب راآسان وبه رفع پاره ای از ابهام ها کمک می کند.

این علامت ها درزبان فارسی سابقه ی چندانی ندارد ودراین یکی دو قرن اخیر به پیروی ازنوشته های مغرب زمین درزبان فارسی معمول شده است.در استفاده از این علائم ونشانه ها از افراط وتفریط باید پرهیز کردوبا توجه به ساختمان وجمله بندی زبان فارسی آنهارابه کار گرفت.

نشانه های معمول ومتداول در زبان فارسی از این قرار است:

1-نقطه ( . )

2-ویرگول- کاما ( ، )

3-نقطه ویرگول ( ؛ )

4-دونقطه ( : )

5-گیومه یا علامت نقل قول ( « » )

6-علامت سؤال ( ؟ )

7-علامت تعجب ( ! )

8-پرانتز یادوهلال (  )

9-قلاب  [  ]

10-خط فاصله ( - )

11-خط ممتد (— )

12-سه نقظه ( ... )

13-ممیّز ( / )

14-ایضاً ( ″ )

15- ستاره ( ٭ )

 

1- نقطه ( . ): نقطه علامت وقف وسکوت بزرگ در خواندن رانشان می دهدونشانه ی تمام شدن جمله است .موارد استفاده از نقطه به قرار زیر است:

الف) درپایان جمله های خبری یا انشایی مانند:

- سعدی از شاعران بزرگ ایران است .

ب) پس از حرفی که به شکل علائم اختصاری به کار رود. مانند:

- سال 345ق . م

 - پست وتلگراف وتلفن P.T.T    

2- ویرگول -کاما( ، ): موارد استفاده از ویرگول به قرار زیر است:

الف) میان عبارت هایاجمله های غیرمستقلی که در مجموع یک جمله کامل راتشکیل می دهد.مانند:

- آن جا که آدمی است ، هستی است وآن جا که هستی است ، زندگی است.

- هر که آن کندکه نباید ، آن بیند که نشاید

ب) آن جاکه کلمه یا عبارتی به عنوان توضیح،عطف بیان یابدل درضمن جمله یاعبارتی دیگر آورده شود.مانند:

- شاهکارسعدی ، گلستان ، درنثر مسجع کم نظیراست.

ج)آن جا که درموردچندکلمه اِسنادواحدی داده می شود.مانند:

- مثنوی معنوی ، شاهنامه ، گلستان ودیوان حافظ ازمهمترین متون فارسی هستند.

د) بین دوکلمه که احتمال می رود خواننده آن هاراباکسره ی اضافه بخواند.مانند:

- انسان عاقل به چشم ، طمع درمال مردم نمی کند.

ﮬ ) برای جداکردن اجزای مختلف نشانی اشخاص یامراجع ومأخذ یک نوشته.مانند:

-محمد غزالی، کیمیای سعادت، تصحیح حسین خدیو جم،انتشارات علمی فرهنگی،جلد1،ص2

3- نقطه-ویرگول ( ؛ ): علامت وقف یادرنگی است بیشترازویرگول وکمتر از نقطه ،که درموارد زیر به کار می رود.

الف) برای جدا کردن عبارت های مختلف یک جمله طولانی که ظاهراًمستقل ولیکن درمعنی بایکدیگر مربوط می باشند.مانند:

- مشک آن است که ببوید ؛ نه آن که عطاربگوید.

ب) در جمله های توضیحی به جای کلمه هایی از نوع مثلاً با یعنی. مانند:

- عمل هرفردی در گرو نیت اوست ؛ اِنّمَا الاعمالُ باالنیّات.

ج) هنگام برشمردن وتفکیک اجزای مختلف وابسته به یک حکم کلی . مانند:

- آثار مولانا عبارتند از: مثنوی معنوی ؛ کلیات شمس یادیوان شمس ؛ فیه مافیه و...

4- دونقطه ( : ) : موارد استفاده از این علامت به شرح زیر است.:

الف) پیش از نقل قول.مانند:

- پیامبراکرم(ص)می فرمایند : طلب علم بر هرمسلمانی واجب است.

ب) قبل ازتفصیل حکمی که به اجمال به آن اشاره شده است.مانند:

-  در آن سال تحولی بزرگ در کشور روی داد : سلطنت سقوط کردوانقلاب پیروز شد.

ج) هنگام بر شمردن اجرای یک چیز.مانند:

- ماههای فصل بهار عبارتنداز : فروردین،اردیبهشت،خرداد

 د) هنگام معنی کردن کلمه ها.مانند:

- خیره : بیهوده،گستاخ        زمره : گروه،جماعت

5- گیومه یا علامت نقل قول ( « » ): مورد کاربرد این علامت غبارتند ار:

الف)این علامت برای نشان دادن ابتدا وانتهای قول مستقیم کسی عیر از نویسنده است ..مانند:

- سعدی می گوید : « همه کس راعقل خود به کمال نمایدوفرزندبه جمال.»

نکته) هرگاه نقلی رادرضمن نقل قولی دیگربیاورند آنرادر میان نقل قول مفرد می آورند.مثال:

- گفت : « نشنیده ای که پیغمبراکرم فرموده است : ’ طلب العلم فریضه علی کل مسلم ‘.»

ب) برای تأکیدکردن روی کلمه یااصطلاحی ویژه به کارمی رود.مانند:

- کتاب «امثال الحکم» نوشته ی علامه «دهخدا»می باشد.

6- علامت سؤال ( ؟ ) :موارد استعمال این علامت به شرح زیر است.

الف) درپایان جمله های پرسشی مستقیم .مانند:

- کتاب مفاتیح الجنان ازچه کسی است؟

ب) برای نشان دادن شک وتردیدویاریشخند واستهزاﺀاین علامت راداخل پرانتز می گذارند .مانند:

- تاریخ وفات سنایی غزنوی را 525 (؟) نوشته اند.

ج) بعد از هرکلمه یاعبارتی که جای جمله استفهامی مستقیم رابگیرد.مانند:

- کدام رامی پسندی ؟ جنگ؟  یا  صلح ؟ 

7- علامت تعجب ( ! ) : این علامت درپایان جمله های  تعجبی وجمله هایی که مبین یکی ازحالات شدید نفسانی وعاطفی مثل : تأکید،تحسین،تحقیر،تنفر،ترحم،استهزاﺀ،حسرت،آرزو،دعا،درد،ندا و...به کار می رود.مانند :

- عجب آدم زرنگی است !

- دریغ است که ایران ویران شود !

- ای دوست !

8- پرانتز یا دوهلال (  ): این علامت برای نشان دادن عبارت های توضیحی به کار می رود.مانند:

- مجنون ولیلی (یکی ازمثنوی های هفت اورنگ جامی)به تقلیدازلیلی مجنون نظامی سروده شده است.

نکته: از به کاربردن پرانتزهای متوالی جزدرفرمول های ریاضی باید خودداری کرد.

9- قلاب  [  ] : قلاب درموارد زیر به کار می رود.

الف) نوشتن الحاق های احتمالی درتصحیح متون کهن ازطرف مصحح. مانند:

- عبودیت همه آفریده ها[را] سبب زمان است.(التصفیه،ص125)

ب ) در نمایشنامه هادستور های اجرایی در قلاب گذاشته می شود.مانند:

- حسن با [قیافه ای عصبانی [:من حاضرم جانم را بر سر این کار بگذارم.[دستتش را روی سینه اش می گذاردوآهی می کشد.]

10- خط فاصله ( - ): موارد استعمال خط فاصله به شرح زیر است.

الف) برای مجزا کردن جمله یا عبارت معترضه.مانند:

- پیامبر اکرم - صلی الله علیه وآله وسلم – می فرمایند:...

ب)  درنمایشنامه هاوداستانها در ابتدای سطربه جای نام گوینده .مانند:

       - سلام آقا .

       - سلام علیکم .

       - حال شما چطوراست؟

       - بد نیستم خداراشکر.

       - ازپدرتان چه خبر؟

ج) به جای « از، تا ، به »بین تاریخ ها،اعدادوکلمه ها. مانند:

- درسال تحصیلی  1368-1367به دانشگاه رفت.

د) برای نشان دادن بیان ناشی از لکنت زبان .مانند:

-  ﻣ - ﻣ - من- ﺑ - ﺑ -  برای هر نوع - ﻓ - ﻓ - فداکاری - ﺤ - ﺤ- حاضرم.

ﮬ) برای جدا کردن هجاها در تقطیع هجایی یاجداکردن حروف یک کلمه.مانند:

-  کلمه ی مسافرت شامل چهار هجاست: ﻣُ – سا - ﻓِ – رَت .

و) برای پیوستن اجزای یک کلمه دو جزئی مرکب.مانند:

- فرهنگ ایرانی – اسلامی بسیارغنی است.

- بهره برداری از خط لوله ی گازسرخس – نکا آغازشد.      

11) خط ممتد (-) : برای برجسته کردن بعضی کلمه هایاعبارات زیر آن خط کشیده می شود(شبیهuدرWord).مانند:

- از علاقه مندان تقاضامی شودرأس ساعت 8 صبح درسالن اداره حاضرباشند.

12) سه نقظه ( ... ): مواردکاربرد آن به شرح زیراست.

الف) به جای یک یاچندکلمه ی محذوف.مانند:

-   فقر ، بیکاری واعتیادو...ازعوامل فساد در جامعه است.

ب) هنگام قطع مطلبی که بخشی از آن نقل شده است.چه دراول جمله وچه درآخرجمله.مانند:

-   ... وحالامن با اطمینان کامل به شما می گویم با اعتماد به نفس وپشتکار درکنکورشرکت کنید .فقط کافی است که ...

13) ممیّز ( / ): ممیز درموارد زیر به کار می رود:

الف) برای جداکردن تاریخ های هجری ومیلادی یاشمسی وقمری وهمچنین جدا کردن روزوماه و سال.مانند:

- ابن بطوطه -جهان گرد مغربی –در17رجب703 / 25فوریه1304درطنجه متولد شد.

- فاز جدید کارخانه روز سه شنبه مورخ  26/6/1387 مورد بهره برداری قرارگرفت.

ب) برای نشان دادن کلمه های معادل که تنهادرحرف یاحروفی از آنهااِبدال یاتخفیفی صورت گرفته است.مانند:

-  زفان / زبان        قلف / قفل       اسفهسالار/ سپهسالار

14) ایضاً ( ″ ) : این علامت به جای کلمه های مشابهی که عیناًدر سطرهای متوالی وباحکمی واحدتکرار می شودبه کارمی رود.مانند:

-   آقای محمد موسوی آموزگار پایه اول دبستان سعدی

-   ″    علی رجایی      ″         ″    ″      ″      حکمت

-   ″   ابراهیم نجفی     ″          ″   دوم  ″       حافظ

 15) ستاره ( ٭) : ستاره درموارد زیر به کار می رود:

الف) برای رجوع به زیر نویس .( وقتی اعداد برای منظور دیگری به کار برده شده است.)

ب) اغلب به جای عبارت : « به همین ماده رجوع شود» دردایرة المعارف هاوفرهنگ ها

ج) برای ایجاد فاصله میان اشعاروبند هایاپاراگراف هایی که موضوعشان بایکدیگر متفاوت است.

نکته: در شعر سنتی فارسی فقط درمواردی استفاده می شود که بدون آن هاخواندن شعر مشکل می شود

دوخط موازی

 داستان عاشقانه خط موازی smstak.com

یادمان باشدکه....

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند، یادمان باشد که که دلی نو بخریم.

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم.

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم.

یادمان باشد که : هرگر به تمامی ناامید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.

یادمان باشد که : همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است.

يادمان باشد كه خــدا تا اخره جاده هست ...

هیچ زنی نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد.

بودا به دهی سفر کرد … 

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت: حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

داستان زیبای خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت. 
فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”
خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.”
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
“این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.”
خداوند فرمود: “نمی شود!!، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.”
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
“اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.”
“بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.” 


کلام آخر

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد،نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،
راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را،
یادم باشد که روز و روزگار خوش است،
همه چیز رو به راه و بر وقف مراد است و خوب،
تنها دل ما دل نیست،آره.(برگرفته ازسایت دوستان)

چند نکته برای مدیریت بهتر کلاس

·  سعي كنيد چشم خود را به داشته هاي دانش آموزان بدوزيد نه به نداشته هايشان!

.  همه به محرك نياز دارند و تشويق نوعي محرك است!

·  اگردانش آموزي درسي را خوب بفهمد از آن درس و كلاس راضي است!

·  انتقاد سازنده را هميشه با بيان يكي ازويژگي هاي مثبت دانش آموز آغاز كنيد!

·  رفتار را سرزنش كنيد نه شخصيت را!

·  همه ي دانش آموزان را حد وسط بدانيد و از آن ها انتظار معجزه نداشته باشيد!

·  دروجود دانش آموزضعيف يا بد خوبي ها را بجوييد و آن ها را تقويت كنيد!

·  هرگز دانش آموز را به كاري كه نمي توانيد تهديد نكنيد چرا كه او طرف برنده است!

·  فرمول تنبيه را پاك و فرمول تشويق را جايگزين كنيد!

·   براي رسيدن به اهداف خود در كلاس،مثبت فكر كنيد!

·  براي تاثير گذاري بر دانش آموزان بايد به خواسته هاي آنان توجه كنيد!

·  با روش تدريس ديروز نمي توان دانش آموزان امروزو مردان و زنان فردا را آموزش داد!

·  نظم كلاس نتيجه ي تدريس خوب و تدريس خوب نتيجه ي طرح درس خوب است!

·  براي آن كه به ذهن دانش آموزان راه يابيد ابتدا بايد به دل آن ها راه پيدا كنيد!

·  تكاليف بايد تابع توان دانش آموز باشد نه مايه ي عذاب!

عاطفی نقش ارتباط در تدریس

 

در نظریه های تعلیم و تربیت با دو دسته افراد درگیر در فراگیری روبرو هستیم یکی فرادهنده و دیگری فراگیرنده که با بررسی آنها به عنوان دو نظام مجزای محاط در نظام کلی تعلیم و تربیت می توانیم با نگرشی جدیدتر و دقیق تر با تعلیم و تربیت برخورد کنیم و جهت اصلاح و بهبود آن درحد توان و امکانمان گام برداریم . لازمه این امکان جداسازی یکی از اجزای کوچک پیکره بزرگ تعلیم از دیگر اجزای آن است که با نگرشی تحلیلی و دقیق می توان از آن به عنوان ابزاری سودمند و کاربردی در تعلیم و تربیت استفاده کرد.

لازم به ذکر است که این پدیده شناختی تنها برای معلمان و در محیط آموزش و پرورش رسمی کاربرد ندارد بلکه در هر زمان و مکانی که تعلیم و تربیت مطرح می شود (رسمی و غیررسمی) و حتی در تعامل و ارتباطات اجتماعی که به صورتی کاملا معمولی صورت می پذیرند این فرآیند که ارتباط همراه با مهرورزی و تعامل عاطفی می باشد قابل به کارگیری است و مطمئناً یکی از محاسن آن بالا بردن سطح آگاهی و شناخت طرفین تعامل از یکدیگر و دنیای خویش خواهد بود.

درهرحال تعامل تربیتی باید دو طرفه باشد گرچه در جوامع مادر حال حاضر، همیشه فراگیر از گوش خود استفاده می کند و فراده از زبان خود و در چنین تعاملی که شنونده، اجازه گفتن ندارد آن هم گویشی تغییر دهنده، نظام آموزشی نمی تواند یک نظام فعال و مؤثر باشد اما در یک تعامل تربیتی دو سویه سرشار از عواطف انسانی فراگیر حس می کند که محیط اطراف از او اثر می پذیرند و می تواند در تغییرات محیط خود موثر باشد آنگاه در او حس مسئولیتی بر مبنای تغییر دهندگی ایجاد می شود و نیازی را حس می کند که به او دستور می دهد نا آگاه تر، داناتر و غنی تر باشد پس در خود شوق به فراگیری را به طور روشنی حس می کند و دیگر رابطه اش با فرادهنده مثل رابطه دانش آموز با مشق شب نخواهد بود.

اینگونه است که فراگیر درگیر در یادگیری به طور زنده پویا و فعال آموزش می بیند و این جریان فراگیری در او استمرار و دوام شخصیتی پیدا می کند.

کودکانی که اجازه نظر ،سؤال کردن و کنجکاوی را ندارند و تنها پذیرنده و تقاضا کننده محض هستند در تمام و اصل تحصیل و رشد حرف اول را از زبان اولیای خود خواهند شنید و در آینده نیز انتظار نمی رود که ا ین تقاضا کنندگان صرف فراگیری بتوانند به صورتی بالغ سالم و ارزشمند با مسائل و مشکلات خود برخورد کنند و در مورد خود تصمیمات درستی بگیرند....

 
ادامه نوشته

تا یادم نرفته...(مریم حیدرزاده)

 

آخه تا کی بکشم منت چشمای تورو

بذارم به پای چی وعده ی بیجای تورو

 

یه روز آفتابی میشی یه روزی ام ابری و سرد

کدومو باور کنم گرما یا سرمای تورو

 

این همه میان سراغم به هوای عاشقی

من یادم میاد فقط چشمای تورو

 

چرا هر کسی رو دوست داری تورو دوست نداره

نمیدم حتی به کس تلخی حرفای تورو

 

دلای دریایی شونو به رخ من میکشن

نمیدم به هیچکدوم یه موج دریای تورو

 

منو منتظر بذار هر جوری که تو  راحتی

چی میخوام مگه فقط ساختن فردای تورو

 

دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم

راز فتح قلعه ی قشنگ رویای تورو

 

تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم

من نمیدم به کسی تا عمر دارم جای تورو

لطفا بخونید...

لطفا این مطلب رو بخونید. مطمئنم روی شما هم تاثیر می گذاره. درسته یه کم طولانیه ولی به خوندنش می ارزه:


مادر من فقط یك چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.
خیلی خجالت كشیدم.آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم،فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفور از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو ..
مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟
اون هیچ جوابی نداد.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
اونجا ازدواج كردم،واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی.
از زندگی،بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.
سرش داد زدم:چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی.
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.
ای عزیزترین پسر من،من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو  ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی..وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.
برای من افتخار بود كه ...(برگرفته از سایت دوستان)

ورق اول

از هيچ عشقي نام و نشاني نيست...

شايد در باورتان نگنجد ديگر نه از عشق حرفي به ميان است

 نه از واژه واژگون شده اش

همه جا عداوت است.

ديرگاهيست از هر چه كه نشاني از قاصدك مي دهد عبوس مي گردم.

قاصدك ها نيز بي وفايي را ترجيح مي دهند‏، گويا در باور ابريشمي شان هرگز نمي گنجد

 يك نفر در روياي با خبر شدن به سر مي برد.

در اين روزگار محتوم هيچ پيراهني با خيال مشك خوشبو نخواهد شد.

 من نيز تمام رويا هايم را در خورجين شب پنهان نموده ام،

 نكند شيون بهار و نسيمكي بي مزار آرزوهايم را به باد دهد و برائت

 بر سرزمين ارغواني دلم حكم فرما گردد.

روزگار عجيبي است...

مضراب هم دلش گرفته است زيرا هيشه نان سهم گرسنه نيست.

زوزه كرنايي فرسوده در كومه اي متروك انتهاي برزني نمور

 در شهري غريب همه بودها را نابود مي سازد.

 خانه پدريمان را مي گوييم كه با تمام احساس قشنگش

 در گلشني پر از خاطرات كهنه، هنوز لاشه خيال هايمان را به دندان گرفته است.

 

 

گفتگوی استاد و شاگرد

در روزگاري نه چندان دور شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و گریه و زاری بود. مدتي در اين حال بود كه استاد خود را، بالای سرش دید، استاد با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کرد! بعد از اندكي مكث استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟ 
شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! 
استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده. 
شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد. 
استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟ 
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم . 
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟ 
شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمیتوانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم! 
استاد گفت: حال اگر این مرغ، برایت تخم طلا كند چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟! 
شاگرد كمي فكر كرد و گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر، خواهند بود! 
استاد گفت: پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش! همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت؛ گردی. 
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتت توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آورد. 
خداوند از تو گریه و زاری نمی‌خواهد! او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!

برای رسیدن به آرامش مداد شوید.

در مداد ۵ خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی :

1 - می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.

2 - گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

3 - مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم 
بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.

4 - چوب یا شکل خارجی مداد خیلی مهم نیست. ذغالی که داخل چوب است اهمیت بیشتری دارد.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟

۵ - و سرانجام مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

پرسیدم ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، وبدون ترس برای آینده آماده شو .ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ،وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

 پرسیدم ، آخر  ، و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :مهم این نیست که قشنگ باشی  ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . كوچك باش و عاشق ، كه عشق خود میداند آئین بزرگ كردنت را. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن . 

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد .هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو  ، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد : زلال باش ،‌ زلال باش  ، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست . دو چيز را هميشه فراموش كن:خوبي كه به كسي مي كني .... بدي كه كسي به تو مي كند .  دنيا دو روز است: يكروز با تو و يكروز عليه توروزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند. به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد .به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد . به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد . در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود. چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

 

 

آموزش و پرورش در ايران عصر هخامنشي


  براي مطالعه درباره آموزش و پرورش در ايران باستان در درجه اول روايات و گزارشهاي مورخان يوناني،اسناد مصريان و بابليان سودمند به نظر مي رسد.چون از خود شاهان هخامنشي سند و اسنادي از اين دست باقي نمانده و از خلال كتيبه ها نيز در زمينه اين موضوع چيزي عايد پژوهشگران نمي شود،لذا باتوجه به اصول كلي متدوال در نزد آريايي ها و اقوام و ملل آريايي مي توان تصوير متعارفي از نظام تعليم و تربيت در ايران عصر هخامنشي دست يافت.كتيبه ها و الواح عصر هخامنشي و آثار باستاني مانند كاخ ها و ساير بناها طبعا راه گشا در اين زمينه هستند،ولي به نحوي كه در شيوه هاي پژوهشي علمي متداول است،پاسخگو نيستند.سابقه بس كهن تمدن ايران بيانگر حاكميت تشكيلات آموزشي بر جوامع ايران قديم بوده است كه به كمك آن مي توان فرزندان خود را به فراگرفتن علوم و فنون وادار نمايند.تحولات سياسي،نظامي و فرهنگي گسترده اي كه در طول تاريخ ايران باستان روي داده است،طبعا بر نظام آموزش و پرورش تاثير داشته و تغييرات قابل ملاحظه اي را در سازمانهاي علمي و تربيتي ايران باستان موجب شده است.

پژوهشگران، ايرانيان باستان را از علاقه مند ترينمردم جهان قديم به قانون و رعايت آن مي دانند.قوانين در كوچكترين بنيادهاي اجتماعي ايران باستان به اجرا در مي آمده است.

نظام خانواده در عهد قديم ايران آنگونه كه از خلال منابع تاريخي و فرهنگي ايرانيان استنباط مي شود،خود تابع ضوابط و قوانين بسيار محكم و قاطعي بوده است كه براي فرد فرد افراد خانواده تكليفي معين كرده و همه ملزم به اجراي آن بوده اند.

آدلف راپ ايران شناس معروف در اين باره مي گويد:"آنچه در تاريخ ايران پيش از هر چيز جلب توجه مي كند و روح معنوي ايرانيان را در زندگي اجتماعي آنان مجسم مي كند،شيوه تعليم و تربيت آنان بوده است-اين تعليم و تربيت از بدو طفوليت در روحيه جوانان ايراني منشا احساسات و عواطف سودمند و نيكي شده،آنان را در هر كار به مسير راستي و ترقي راهنمايي مي كرده است و به گونه اي تحسين برانگيز قواي جسماني و روحي آنان را آماده كار و پذيرش سختي ها ساخته كه در سايه آن ايرانيان پيوسته مي توانستند جامعه صحيح و سالمي داشته باشند.

خوي سلحشوري و دشمن ستيزي ايرانيان نمونه بارزي از بازدهي اين چنين شيوه اي در امر آموزش و پرورش ايرانيان بوده است.تاثير گذاري شيوه هاي تربيتياقوام و ملل ديگر بر ايرانيان قابل انكار نيست،ولي ويژگيهاي نظام تربيتي ايرانيان پيوسته خدشه ناپذير مانده است.بي ترديد ملاك پژوهش درباره نظام آموزش و پرورش در هر تمدني، اطلاعات درباره اوضاع جغرافيايي ، اقليمي،اقتصادي و فرهنگي آن تمدن و سرزمين است.از ديگر شرايط لازم براي انجام چنين پژوهشي داشتن آگاهي درستي درباره نظام حكومتي،سازمانهاي اجتماعي و شيوه توليد در يك جامعه است.هركدام از دو واژه مورد تعريفي"آموزش"و"پرورش"مفاهيم و قلمروگسترده اي در تاريخ علوم انساني دارند.با بهره گيري از مطالبي در خلال منابع فرهنگي و اجتماعي ايران باستان مانند اندرز نامه ها،كارنامه هاومانند آن مي توان به اهميت اين دو اصل مهم و شيوه ها و توصيه هاي انديشمندان،آموزگاران در تحقق هدف آموزش و پرورش راحتر پي برد.آريايي ها در بدو ورودشان به ايران دو نشانه مشخص داشتند و درتاريخ تاكنون به نام آنها ثبت شده است يكي اسب و ديگري فلز. در نزد آريايي ها سواركاري و تيراندازي بديهي ترين هنري بود كه آنان به فرزندان خود مي آموختند.اين ويژگي به مادها نيز به ارث رسيد و به دنبال آنها به هخامنشيان و ساير سلسله هاي ايراني پيش از اسلام.مادها از شيوه هاي جنگيدن و فنون رزمي سكايي نيز بهره وافري داشتند. يونانيان گزارش كرده اند كه پارسيان(هخامنشيان) از آغاز سنين نوجواني،نظم،بي باكي و شهامت را مي آموختند و مي اندوختند.

ايرانيان قديم پيوسته از خدايانشان فرزندان سالم آرزو مي كردند كه هوشيار،وظيفه شناس، وطن پرست و راستين باشند.

گزنفون مورخ يوناني كه در اثر خود به نام "كوروپدي"،"سيروپدي" درباره تعليم و تربيت كوروش سخن گفته است،روايت مي كندكه" كوروش بر اساس شيوه زندگي و اخلاق پارسيان پرورش يافته است.اين شيوه به سود همه مردم پيش بيني شده بودند.در حالي كه در بسياري از سرزمينها،تربيت خيلي جدي تلقي نميشد،پارسيان لحظه اي از تربيت فرزندانشان غفلت نمي كردند"

گزنفون بر اين باور است كه عادات و آداب و سنن و قوانين تربيتي پارسيان بسيار سخت گيرانه بوده و فرزندان را از همان اوان كودكي از ارتكاب اعمال خلاف بر حذر مي داشتند.

پارسيان براي تربيت نوجوانان خود مكاني به نام"الوتيرا-Eleuthra " كه از نظر لغوي به معناي "خانه اشراف،نجبا و آزادگان" است داشته و اين مكان در جوار كاخ شاهي و نزديك بناهاي دولتي قرار دارد. "الويترا" به معناي "خانه آزاد" نيز آمده است.

افلاطون گفته است كه تربيت كودكان مادي وپارسي،يا به سخن ديگر كودكان درباري،وظيفه دانايان و روشن انديشان،معلمان دربار و بانوان درباري بود كه ويژه اين كار در نظر گرفته شده اند. 

مشخصات وتاریخچه ی مرقد امام حسین

ادامه نوشته

به روایت تصویر...

a

چه روزهایی....

چه روزهایی را با خاطره های خوش و ناخوش سر میکنیم

یک روز به دل کسی مینشینی که به دلت نمینشینه

روزی کسی به دلت مینشینه که دلت را شکسته

گاه سراغ کسی را میگیری که نیم نگاهی هم به تو نکرده

 گاه هم نظر به کسی میکنی که سالهاست

عشق کسی شدی که توجه هم به او نکردی

چه تلخی ها به دل میشینه

و چه شیرینی ها را نمیبینی

چه دلها شکسته ای و تو حتی صدایش را نشنیدی

چه راه ها رفته شده و به مقصد نرسیدن

و چه قلب ها برایت میزده و تپش و ضربانش را احساس نکردی

چه عشق ها آتشی بوده و خاکستر شده

و چه کسانی بودن که

خوش خیال و بی خیال از کنار این همه حرارت گذشتن

حقیقتا کدام از این نکات تاثیرگذار را در خود احساس میکنی ؟؟

 کدام ؟؟؟؟

دستان بی حس

دستانم بی حس شده از این هوای سرد روزگار

خدایا سالهاست که ندیدم این بهار

دگر ندارم حس شقایق

بیتاب شده ام از این دقایق

این روزگار پست که در انتظارم هست

این مادر چایها که می خواهند به من زندگی یاد بدهند

خیابانی تاریک نشانم بدهند

این سگهای که به خون تشنه اند

شیشه میکشند و شیشه میشکنند

عشق لاتی برده هوششان

همیشه تیزی در جیبشان

عرق می خورند و مست می کنند

شلوار شیش جیب به تن می کنند

زورگوی در خونشان،سگی ولگرد پشتشان

دستانم ترک می خورد وقتی

دستی دهم در دستی

"که حسی ندارد"

انتظار

اگر چه عاشق برفم بهار هم خوبست

بدان به خاطر تو انتظار هم خوبست

دلم به خلوت تابوت رفت دلتنگم

ولی برای دل من مزار هم خوبست . . .

.

.

.

کدام راه است که پای خسته را نشناسد

کدام کوچه خالی از خاطره است

و کدام دل هرگز نتپیده به شوق دیدار

بیا تا برایت بگویم از سختی انتظار

که چگونه …..

در دیدهای بارانی رنگ هذیان به خود میگیرد ….

.

.

.

دلم از هزار راه ِ رفته ، بی تو باز گشته است

ایوب هم اگر بود ، چشم می بست از انتظار آمدنت …

.

.

.

تا زنده ام می نشینم به انتظارت

شاید هم نیایی …

من کارم را می کنم …

.

.

.

انتظارت چه زیباست

وقتی که لبه جاده ی دل تنگی ایستادمو

تو با شاخه گلی از بهانه های عاشقانه می آیی …

.

.

.

وقتی که می رفتی، بهار بود …

تابستان که نیامدی، پاییز شد …

پاییز که برنگشتی، پاییز ماند …

زمستان آمد اگه نیایی، پاییز می ماند …

تو را به دل پاییزی ات قسم می دهم …

فصل ها را به هم نریز …

.

.

.

و حالا انتهای کوچه شعر

منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ایکاش جادوی نگاهت

غزل های مرا غارت نمی کرد

.

.

.

حرفهای زیادی داری

سکوت علامت چیست

نمیدانم علامت رضایت است یا همان جواب ابلهان خاموشی است

معنی جدیدی به سکوت داده ای

سکوتت را میفهمم

یعنی انتظار

.

.

.

یادتــــــــ باشد ؛

مــــــــــن اینجا،

کنار همین رویاهای زودگذر،

به انتظار آمدن تـــــــو ،

خط های سفید جاده را می شــــــــمارم … !

.

.

.

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ

” ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ”

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻧﮑﻦ

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ،

ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ

ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ

ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

.

.

.

یاس گروپ

تو را در باد گم کرد

و به انتظار نشست

و نمی دانست

مسافران باد را

بازگشتی نیست

.

.

.

امروز روز دیگریست

یه روز از همان روزهای بی تو

در به در این کوچه و آن کوچه

می دانم که انتهای یکی از همین کوچه ها منتظری!

.

.

.

نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم

اما

ایـــــــــــــن روزها

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو

انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم….!

.

.

.

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست

و یک عالمه حرف

کاش کسی جایی منتظرم بود . . .

.

.

.

ﮔﺁﮬﻰ ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ ﻧــﺁﺯ ﻛـﺷـﻳﺩ

ﻧـَـــﺑـﺁﻳـَـﺩ ﺁﮦ ﻛـﺷــــــــــــﻳﺩ

ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ اِﻧـﺗـﻅﺁﺭ ﻛـﺷـــــــﻳﺩ

ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ ﺩَﺭﺩ ﻛـﺷــــــــــــﻳﺩ

ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ ﻓـَـﺭﻳـﺁﺩ ﻛـﺷـــــــﻳﺩ

ﺗـَـﻧﮬﺁ ﺑـﺁﻳـَـﺩ دَﺳـﺕ ﻛـﺷــﻳﺩﻭ رَﻓـتــــــ

.

.

.

آنقدر چشم، انتظار آمدنت نشستم

که تمامی دربهای باز،

بر روی پاشنه انتظار پوسیدند

.

.

.

نگاه کن آن دور دستها یکی تنها به انتظار ایستاده

لبخندی عاشقانه ، دستی برایش تکان بده

تا بشکند حصار سنگی تنهایی اش

.

.

.

شعله ی انتـــــــــــظار تــــا ابَد نمی ســـــوزد

هــــیزم ها خیـسَ ند و آتـــــش های دیگر سَخت وســـوسه انگیـــز…!

.

.

.

گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال

پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال؟

پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم؟

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟

ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی

همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی

.

.

.

قــول بــده کــه خــواهــی آمــد

امــا هــرگــز نیــا!

اگــر بیــایــی

هــمه چیــز خــراب می شــود!

دیــگر نــمی تــوانــم

اینــگونــه بــا اشتــیاق

بــه دریــا و جــاده خیــره شــوم!

مــن خــو کــرده ام

بــه ایــن انتــظار،

بــه ایــن پــرســه زدن هــا

در اسکــله و ایستــگاه!

اگــر بیــایــی

مــن چشــم بــه راه چــه کســی بمــانــم؟

 

پارسی نه فارسی...

چه زيباست اگر به زبان پارسي سخن بگوييم ...

بجاي سلام و خدا حافظ بگوييم ... دورود , بدرود

بجاي الله و شيطان بگوييم .... اهورا , اهريمن

بجاي خليج فارس بگوييم .... شاخاب پارس

بجاي فکر بگوييم .... انديشه , پندار ...

بجاي مزاح بگوييم ....... شوخي

بجاي ضعيف بگوييم .... ناتوان

بجاي غذا بگوييم .... خوراک

بجاي سئوال و جواب بگوييم .... پرسش و پاسخ

بجاي تبريک بگوييم .... شاد باد ,همايون باد

گرامي باد ,فرخنده باد

بجاي مجسمه بگوييم .... تنديس

بجاي سر مجسمه بگوييم .... سرديس

بجاي فارسي بگوييم .... پارسي

بجاي سفيد بگوييم .... سپيد

بجاي مرسي بگوييم .... سپاس و ...

عزيزان سگ واق واق مي‌کند نه پارس , پارس نام کشور ماست

پيروز باشيد ... زيبا سخن بگوييد....

 

 

زن ظریفه نه ضعیفه...

زن ظريفه نه ضعيفه....!!!

ضعيف اون مرديه که يک ساعت نميتونه

چشم و دلش رو نگه داره ...!!

یه مرد...

دستــــانش از یک زن زِبرتر و پهن تر است

صورتش ته ریشى دارد ،قلبش به وسعـــتِ دریــــا

جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرود و سیـــــگار دود

میــــکند!

او با همــــان دستان پهن و زبر تو را نوازش میکند

با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد

و تو آرام میشوى

آنقــــدر او را نامــــرد نخوان!

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را نسنج 

فقط به او نــــخ بده

 

تا زمین و زمان را برایت بدوزد

فقــــط با او روراست باش

 

تا دنیا را به پایت بریزید

 

 

 

تو بگو...

علم بهتر است یا ثروت ؟

 

 

 باور کن هیچکدام !

 

فقط ذره ای انسانیت ...

 

جهان بی تفاوتی ها

من از جهان بی تفاوتی ها می آیم.

 

من از جهانی می آیم که شبیه لانه ماران است.

 

از جهانی که مردمانش همانگونه که تو را میبوسند

 

در ذهن،طناب دار تو را می آویزند...!

 

خیانت

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را 
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
  

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم 
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
  

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را  

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست 
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
    

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست 
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
  

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است 
که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را
  

 

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی 
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را
  

 

فاضل نظری

دفتر

دفتری بود که گاهی من و تو 
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد 
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم...
ولی افسوس 
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

درد کهنه


داریوش بر اورنگ شاهی تکیه زده و به سقف تالار آپادانا خیره شده بود.  داشت با خود به آینده بنایی که ساخته بود فکر می کرد. در دلش گفت: «این ساختمان با این ابهت و عظمت هر روز ارزشش بیشتر خواهد شد و در نزد مردم گرامی تر می شود». در عالم خیال دو هزار و پانصد سال آینده راتصور کرد و با خود گفت: «حتما در آن زمان مردم نام مرا به نیکی می برند و اجازه نخواهند داد که ذره غباری بر این بارگاهی که من ساخته ام بنشیند. شکی نیست که کوچک ترین خدشه ای را بدون معطلی بازسازی خواهند». اما به هر حال او نیز چون دیگر مردمانی که بر روی کره خاکی زیسته اند، معصوم که نبود، گاهی اشتباهاتی می کرد. در همین تصورات بود که ناگاه صدای بلند گئوبروه او را تکان داد. شاید اگر همان سال های دور ایل نشینی  و جنگ در رکاب کوروش بزرگ بود با صدای بلند بر او فریاد می آورد: «زهر مار مرتیکه ترسیدم!». اما اکنون به چند دلیل نمی توانست این حرف را بزند نخست آنکه او شاهنشاه و سایه اهورا مزدا بر روی زمین بود و نباید از هیچ چیزی می ترسید. دوم آنکه گئوبروه اکنون نگهبان ویژه او و پر درآمد ترین فرد دربار بود. اما دلیل سوم و از همه مهم تر اینکه او پدر زنش بود[1]. پس خود را جمع و جور کرد و گفت: «بگویید ای گئوبروه دلیر». گئوبروه پیر در حالیکه دست خود را جلوی دهانش گرفته بود نزدیک شد و گفت: «سه نفر از چشم و گوش های شاه[2] برای ارائه گزارش شرفیاب شدند». داریوش که بیشتر از هر چیز دیگری متکی به اخبار رسیده از قلمرو پهناورش بود با ولع زیاد دستور ورود آنها را صادر کرد.

اولین فرد پس از عرض احترامات لازم در مکان تعیین شده با فاصله زیاد از شاهنشاه ایستاد. در سوی دیگر یک نویسنده آشنا به خط میخی نشست تا فرمایشات پادشاه را ثبت کند. این گزارشگر چنین گفت: «از خِشَتره[3] پارس به حضور می رسم. متاسفانه خشکسالی بر همه جای این سرزمین مستولی شده و امسال تمامی محصولات کشاورزی از بین رفته اند». چهره داریوش در هم رفت. گزارشگر ناگهان با کمی لکنت گفت: «اِ... اِ... البته خشتره پاون[4]خردمند با گشودن خزانه و کمک به آسیب دیدگان به نام حضرت عالی موجبات جبران مافات و رضایت رعیت را فراهم آورده اند». داریوش اندیشید که شاید اکنون زمان گفتن جمله ای است که در تاریخ ثبت شود. «خوب است بگویم اهورامزدا خشکسالی را از این سرزمین دور کند.»، اما گئوبره اجازه نداد و چشم و گوش بعدی را داخل کرد. «اعلیحضرتا از خشتره پارت گزارش می دهم. متاسفانه سکانشاه گجستک[5] باز به مرزهای شما حمله کرده است.» داریوش از شدت عصبانیت عصای شاهنشاهی را بر زمین کوبید و در دل گفت: «اینها کوروش را به ضرب شمشیر کشتند اما گویا می خواهند مرا دق بدهند». مرد پارتی با حالتی متوحش گفت: «قربان ناراحت نشوید چرا که ارتش شاهنشاهی شما به فرماندهی خشتره پاون پارت تلفات سنگین به دشمن وارد نموده و به زودی خبر خوش پیروزی به همراه غنائم به شما خواهد رسید». داریوش خواست دعایی بخواند که اهورا مزدا او را از شر دشمنان برهاند. اما باز این پیرمرد با آن کلاه مادی اش به میان آمد و نفر سوم را به حضور آورد. این یکی لباس ساده تری بر تن داشت و با لهجه خاصی خود را از اهالی اسپادانا معرفی نمود. او گفت: «قربان من اِز اسپادانا میام. اونجاوم خشکسالی اومدس آ این خشتره پاون گور به گور شده هیچ توجهی به مردوم ندارِد». داریوش به جلو خم و به مرد خیره شد. مرد ادامه داد: «تازه من فکر کردم وضعی ما اینجوریس اما تو را که میومدم دستبوسی شوما، دیدم پارس هم همینطوریس تازه یوخده بدتِر. اِز اون بالاوم که این سکاوا دارن میان پاین آ هیچکس کاری نیمیکوند».

داریوش از شدت خشم اینبار ایستاد و گزارشگر را مرخص نمود. چند لحظه بعد باصدای افسرده ای آرام گفت بنویس:

اهورامزدا این سرزمین پاک را از دیو دروغ، از خشکسالی و دشمن بپایاد.      

در کوچه پس کوچه های شهر

قدم می گذارم 
در کوچه پس کوچه های شهر 
و فریاد می زنم
عشق را فراموش کرده ام
در برابر آینه می ایستم
غرق می شوم در رویاهای از دست رفته 
آری ، من عشق را فراموش کرده ام 
اما نگاه خسته ی تو را فراموش نکرده ام
عشق را فراموش کرده ام 
اما آن پرنده ی کوچک را به خاطر دارم
که پرواز می کند 
در آسمان رویاهای از دست رفته 

عشق را فراموش کرده ام 
اما من دخترک کوچک را فراموش نکرده ام
که نگاه خسته اش رویاها را از یاد برده است
به پرواز در می آیم به همراه پرنده ی خسته
تا فریاد بزنم عشق گم شده ی خویش را 
آیا کسی نیست که عشق گمشده ی مرا دیده باشد؟
در کوچه پس کوچه های شهر