درد کهنه
داریوش بر اورنگ شاهی تکیه زده و به سقف تالار آپادانا خیره شده بود. داشت با خود به آینده بنایی که ساخته بود فکر می کرد. در دلش گفت: «این ساختمان با این ابهت و عظمت هر روز ارزشش بیشتر خواهد شد و در نزد مردم گرامی تر می شود». در عالم خیال دو هزار و پانصد سال آینده راتصور کرد و با خود گفت: «حتما در آن زمان مردم نام مرا به نیکی می برند و اجازه نخواهند داد که ذره غباری بر این بارگاهی که من ساخته ام بنشیند. شکی نیست که کوچک ترین خدشه ای را بدون معطلی بازسازی خواهند». اما به هر حال او نیز چون دیگر مردمانی که بر روی کره خاکی زیسته اند، معصوم که نبود، گاهی اشتباهاتی می کرد. در همین تصورات بود که ناگاه صدای بلند گئوبروه او را تکان داد. شاید اگر همان سال های دور ایل نشینی و جنگ در رکاب کوروش بزرگ بود با صدای بلند بر او فریاد می آورد: «زهر مار مرتیکه ترسیدم!». اما اکنون به چند دلیل نمی توانست این حرف را بزند نخست آنکه او شاهنشاه و سایه اهورا مزدا بر روی زمین بود و نباید از هیچ چیزی می ترسید. دوم آنکه گئوبروه اکنون نگهبان ویژه او و پر درآمد ترین فرد دربار بود. اما دلیل سوم و از همه مهم تر اینکه او پدر زنش بود[1]. پس خود را جمع و جور کرد و گفت: «بگویید ای گئوبروه دلیر». گئوبروه پیر در حالیکه دست خود را جلوی دهانش گرفته بود نزدیک شد و گفت: «سه نفر از چشم و گوش های شاه[2] برای ارائه گزارش شرفیاب شدند». داریوش که بیشتر از هر چیز دیگری متکی به اخبار رسیده از قلمرو پهناورش بود با ولع زیاد دستور ورود آنها را صادر کرد.
اولین فرد پس از عرض احترامات لازم در مکان تعیین شده با فاصله زیاد از شاهنشاه ایستاد. در سوی دیگر یک نویسنده آشنا به خط میخی نشست تا فرمایشات پادشاه را ثبت کند. این گزارشگر چنین گفت: «از خِشَتره[3] پارس به حضور می رسم. متاسفانه خشکسالی بر همه جای این سرزمین مستولی شده و امسال تمامی محصولات کشاورزی از بین رفته اند». چهره داریوش در هم رفت. گزارشگر ناگهان با کمی لکنت گفت: «اِ... اِ... البته خشتره پاون[4]خردمند با گشودن خزانه و کمک به آسیب دیدگان به نام حضرت عالی موجبات جبران مافات و رضایت رعیت را فراهم آورده اند». داریوش اندیشید که شاید اکنون زمان گفتن جمله ای است که در تاریخ ثبت شود. «خوب است بگویم اهورامزدا خشکسالی را از این سرزمین دور کند.»، اما گئوبره اجازه نداد و چشم و گوش بعدی را داخل کرد. «اعلیحضرتا از خشتره پارت گزارش می دهم. متاسفانه سکانشاه گجستک[5] باز به مرزهای شما حمله کرده است.» داریوش از شدت عصبانیت عصای شاهنشاهی را بر زمین کوبید و در دل گفت: «اینها کوروش را به ضرب شمشیر کشتند اما گویا می خواهند مرا دق بدهند». مرد پارتی با حالتی متوحش گفت: «قربان ناراحت نشوید چرا که ارتش شاهنشاهی شما به فرماندهی خشتره پاون پارت تلفات سنگین به دشمن وارد نموده و به زودی خبر خوش پیروزی به همراه غنائم به شما خواهد رسید». داریوش خواست دعایی بخواند که اهورا مزدا او را از شر دشمنان برهاند. اما باز این پیرمرد با آن کلاه مادی اش به میان آمد و نفر سوم را به حضور آورد. این یکی لباس ساده تری بر تن داشت و با لهجه خاصی خود را از اهالی اسپادانا معرفی نمود. او گفت: «قربان من اِز اسپادانا میام. اونجاوم خشکسالی اومدس آ این خشتره پاون گور به گور شده هیچ توجهی به مردوم ندارِد». داریوش به جلو خم و به مرد خیره شد. مرد ادامه داد: «تازه من فکر کردم وضعی ما اینجوریس اما تو را که میومدم دستبوسی شوما، دیدم پارس هم همینطوریس تازه یوخده بدتِر. اِز اون بالاوم که این سکاوا دارن میان پاین آ هیچکس کاری نیمیکوند».
داریوش از شدت خشم اینبار ایستاد و گزارشگر را مرخص نمود. چند لحظه بعد باصدای افسرده ای آرام گفت بنویس:
اهورامزدا این سرزمین پاک را از دیو دروغ، از خشکسالی و دشمن بپایاد.