اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم !؟ از روزی که این آدم به جهنم آمده مدام در جهنم در بحث و گفتگو است و جهنمیان را هدایت می کند و حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است :

" با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند."

حکایت

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت ، گفت : تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

بهلول گفت : گول زدن تو چندان کاری ندارد ، ولی به زحمتش نمی ارزد.داروغه گفت : چون از عهده ات خارج است این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

بهلول گفت : حیف که الآن کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت : حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی ؟

بهلول گفت : بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت : این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.

حکایت


در قرون وسطی کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد.به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مردباخوشحالی آن راگرفت وخارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!...


زبان کودکی

شیشه پنجره باران شست...



وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما  چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد  که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

(حمید مصدق)

شمارش جمله  در زبان فارسی


تعدادجمله ازفرمول زیر به دست می آید .


1- فعل های حاضر در جمله را می شماریم.


2- فعل های غایب (حذف شده ) را می شماریم.


3-شبه جمله تمام جمله ها به عنوان جمله حساب می شوند


تعداد فعل های ذکر شده + تعداد فعل های حذف شده + شبه جمله 

مثال : ای مردم ! بدانیدملتی که تلاش کند وپشتکار داشته باشد هم به برخورداری می رسد وهم به موفقیت .

ای مردم + بدانید+ تلاش کند+ داشته باشد +می رسد +می رسد (که حذف شده )

شبه جمله + فعل + فعل + فعل + فعل +(فعل حذف شده)

گاهی در جمله عبارتی شبیه به فعل می آید که هرگز فعل نیست .مانند مصدر ها ،بنابراین، این گروه هرگز در شمارش، جمله محسوب نمی شوند.

مثال : هنگام رفت وآمد از خیابان احتیاط کن . ( یک جمله )

کار کردن وتلاش کردن رمز موفقیت است . ( یک جمله )

نکته :گاهی فعل ها به صورت مخفف می آیند .درشمارش جمله ها محسوب می شوند 

مثال :من آن نی ام که تورراها کنم .(من آن کسی نیستم که تورارهاکنم )


شبه جمله ها بر دو نوع هستند:


1- منادا  منادا  را  از حروف ندا تشخیص می دهیم .  حروف ندا عبارتند از : ای ، یا ، ایا ، « ا » در پایان واژه ،   Ø ( بدون هیچ علامتی ) یعنی از لحن نوشته یا کاما متوجه می شویم .


2- صوت  عبارتند از :


برای آرزو و دعا :  کاشکی ، کاش ، ای کاش ، آمین ، الهی

برای تشویق    به به ، آفرین ، احسنت ،بارک الله، مرحبا،خوشا

برای تاسف و درد   آه ، درد ، دریغا ، دریغ  ، ای داد ،فریاد ، وای

برای تعجب           به ، وه ، عجب ، چه عجب ، عجبا ، شگفتا

برای تنبیه             امان ، الامان ، مبادا ، زنهار ، هان

برای احترام           چشم ، به چشم ، بله قربان

برای قبول و تصدیق         بله ، آری ، ای ، ای والله

برای دستور                خاموش ، ساکت ، یالله ، بسم الله


یار مهربان

زندگی پروانه...



گاهي غصه مي خوريم يه پروانه  چرا يه روز عمر داره

چه عمر كوتاهي

اما نه عمر اون كوتاه نيست

اون تو  يه روز خيلي كار مي كنه

با خيلي از گل ها همنشين مي شه

روي سبزه ها پرواز مي كنه

همون يه روز را زندگي مي كنه

زندگی..........

(کلاس دوم ، خلاقیت،پویایی)


شعری از احمد شاملو

غافلان 
‏همسازند، 
‏تنها توفان 
‏کودکانِ ناهمگون می‌زاید.

‏همساز 
‏سایه‌سانانند، 
محتاط 
‏در مرزهای آفتاب. 
در هیأتِ زندگان 
‏مردگانند.

‏وینان 
‏دل به دریا افگنانند 
‏به پای دارنده‌ی آتش‌ها 
زندگانی 
‏دوشادوشِ مرگ 
پیشاپیشِ مرگ 
هماره زنده از آن سپس که با مرگ 
و همواره بدان نام 
‏که زیسته بودند، 
که تباهی 
‏از درگاهِ بلندِ خاطره‌شان 
‏شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

‏کاشفانِ چشمه 
‏کاشفانِ فروتنِ شوکران 
جویندگانِ شادی 
‏در مِجْریِ آتشفشان‌ها

‏شعبده‌بازانِ لبخند 
‏در شب کلاه درد 
با جاپایی ژرف‌تر از شادی 
درگذرگاه پرندگان.

‏در برابرِ تُندر می‌ایستند 
خانه را روشن می‌کنند
و می‌میرند.


درختانی را از باغ بیرون می آورم


درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
تو که
با همه ی فقر و سفره بی نان
در کنارم نشسته ای
لبخند برلب داری
در چهار جهت اصلی
چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
ما را پاداش می دهد
که آرام گریه کنیم
مردم گریز
نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرده باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
گم کردیم 

(احمدرضا احمدی)

حکایت : علت زندگی

ملا به آشنایی گفت : راستی فلانی خبر داری رفیقمان عمرش به دنیا کوتاه بود و مرد ؟

رفیقش گفت : نه ! علت مرگش چه بود؟

ملا گفت : آن بیچاره علت زندگیش معلوم نبود چه برسد به علت مرگش.

حکایت

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه رویی است در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ، او به سلامت بماند؟

گفت : اگر از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان نماند!

کشکول شیخ بهایی

زندگينامه آرتور شوپنهاور(اندیشمند آلمانی)

"آرتور شوپنهاور" در 22 فوریه‌ي 1788، در شهر "دانتزیگ" آلمان (گدانسك در لهستان امروزي) ديده به جهان گشود. پدر او كه پيشه‌ي بازرگانی داشت، به سبب مهارت، مزاج گرم، سرشت پابرجا و عشق به آزادی، نام آور بود. هنگامی که آرتور پنج سال داشت، پدرش از "دانتزیگ" به "هامبورگ" كوچ کرد؛ زیرا "دانتزیگ" به دليل چيرگي "پروس" در سال 1793، استقلال [ =خودسالاري ] خود را از دست داده ‌بود. بدین ترتیب، شوپنهاور جوان، میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با وجود تشویق و تحریک پدر، اين كار را ترك كرد، ولي اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری كمابيش خشن، ذهنی حقيقت‌‌بین و شناختي نسبت به امور دنیا و مردم؛ همین امر، وی را در برابر فیلسوفان رسمی آکادمیک، که او از آنها بيزار بود، قرار داد. شوپنهاور می‌گوید:
"طبیعت، نهاد و یا اراده، از پدر به ارث می‌رسد و هوش، از مادر."
مادر او زني باهوش بود و یکی از نام آور‌ترین داستان نویسان روزگار خود گردید. این زن از همنشيني با شوهر عامی خود چندان خشنود نبود و پس از مرگ او، آزادانه به عشق ورزی پرداخت و به "وایمار"، که در آن زمان، مناسب‌ترین مكان براي اين گونه زندگی بود، رفت. آرتور شوپنهاور، همچون "هملت"، بر ضد ازدواج دوباره‌ي مادرش شورش کرد. این درگيري با مادر سبب شد که او فلسفه‌ي خود را با باورهايي نیمه حقیقی درباره‌ي زنان چاشنی دهد. یکی از نامه‌های مادرش، چگونگي روابط آنها را روشن می‌سازد :
"تو ستوه آور و آزار دهنده هستی و زندگی با تو بسيار دشوار است؛ خودخواهی‌ات همه‌ي ويژگي هاي نیک تو را در بر گرفته است و همه‌ي این ويژگي ها بيهوده است؛ زیرا تو نمی‌توانی از خرده‌گيري بر دیگران دوري کنی."

رجوع  به ادامه مطلب...

ادامه نوشته

دانلود زندگی جلال الدین محمد بلخی(مولوی)


دانلود زندگی جلال الدین محمد بلخی(مولوی)



گنجینه علم وادب کلاس پنجم وششم ابتدایی


داستان : نیکی و بدی

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد ، می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند،تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم ، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت . سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران او را سرپا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ،گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام ! داوینچی شگفت زده پرسید : کی ؟! گدا گفت : سسه سال قبل ، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پراز رویایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی بشوم.می توان گفت : نیکی و بدی یک چهره دارند ، همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

حکایت

یکی از علما را پرسیدند که یکیبا ماه رویی است به خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب.

هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ، او به سلامت بماند؟

گفت : اگر از مه رویان به سلامت بماند ، از بدگویان نماند!

کشکول شیخ بهایی

حلول ماه ربیع الاول مبارک باد


http://nedayeghalam.cbo.ir/sites/default/files/91_10_2020rabi.jpg

حماسه سرایی در ایران باستان

بیش تر متن های حماسی پهلوی كه اصولن به ادبیات شفاهی تعلق دارند، در دوره ی اسلامی به عربی و فارسی ترجمه شده یا از میان رفته‌اند. تنها متن حماسی موجود «یادگار زریران» (در پهلوی: ایادگار زریران) است.

یادگار زریراناین متن كه رساله ی كوچكی است، در اصل به زبان پارتی و ظاهرن نثری همراه با شعر بوده است، ولی به صورت كنونی آن به زبان و خط پهلوی است و در آن واژه ها، تركیب ها و ساختارهای زبان پارتی را نیز می‌توان دید و تنها بازسازی شعری برخی از بخش های آن امكان پذیر است.(۱) در این اثر، از جنگ های ایرانیان با خیونان سخن رفته است.
هنگامی كه گشتاسب و پسران و برادران و شاه زادگان و ملازمان او، دین مزدیسنی را می‌پذیرند و خبر آن به خیونان می‌رسد، شاه آنان – ارجاسب– دو تن را به نام های «بیدرفش» و «نام‌خواست» به عنوان فرستاده به ایرانشهر می‌فرستد. «جاماسب» – سالار اشراف– خبر ورود این دو فرستاده را می‌دهد و این دو به حضور گشتاسب بار می‌یابند و پیام ارجاسب را ابلاغ می‌كنند كه در آن از گشتاسب می‌خواهد دین مزدیسنی را رها كند و با وی هم كیش باشد و تهدید می‌كند كه در غیر این صورت، به ایرانشهر لشكر می‌كشد و آن جا را نابود می‌كند و مردمان را اسیر می‌گیرد. «زریر» – برادر گشتاسب و سپاه سالار او – به فرستادگان پاسخ می‌دهد كه: «گشتاسب دین مزدیسنی را رها نمی‌كند.» بیدرفش و نام خواست با این پیام بازمی‌گردند. جنگ درمی‌گیرد كه به پیش گویی جاماسب در آن بیست و سه تن از برادران و پسران گشتاسب، از جمله زریر و پادخسرو، برادران او و فرشادورد (=فرشیدورد) پسر او، كشته می‌شوند.

رجوع به ادامه مطلب...

ادامه نوشته

زن نقش آفرین در شاهنامه


زن نقش آفرین داستان " تهمینه "

       روزی بامداد ، رستم برای شکار به نخجیر رفته بود ، گورخری شکار کرد . شاخه درختی را برید و چون سیخ کرد و گور بر آتش کباب نمود . آن را  خورد و پس از آن خوابید . رستم رخش را برای چریدن در بیشه زار آزاد و رها گذاشته بود . چند تن از سواران تورانی از آنجا می گذشتند ، رخش را دیدند و با کمند رخش را به بند کشیده و با خود بردند .

      رستم از خواب بیدار شد . هر چه در بیشه به دنبال رخش گشت ، رخش را نیافت . تا این که به شهر "سمنگان" رسید . شاه سمنگان به پیشواز آمد و به او گفت : " آسوده باش ! ما رخش را برایت پیدا می کنیم . " سپس بزمی برای او مهیا کرد و تا شب با شادمانی ، خوردند و نوشیدند .

     رستم را برای خواب به اتاقی هدایت کردند . ساعاتی از شب گذشته بود که ناگهان در اتاق باز شد و خدمتکاری شمع به دست وارد شد . پشت سر او زیبارویی پشت پرده خود را مخفی کرده بود . رستم از زیباروی پنهان ، نامش را پرسید . او گفت : " من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم . با شنیدن وصف پهلوانی و شجاعت تو عاشق و علاقه مند به تو شده ام ، در ضمن محل نگهداری اسبت رخش را نیز می دانم . " رستم نیز عاشق و شیفته زیبایی ها ، رفتار و گفتار تهمینه شد . بامداد روز بعد به موبدان دستور داد تا او را از پدرش خواستگاری کنند .

      شاه سمنگان از خواستگاری رستم شاد شد و طبق آیین و کیش خود دخترش را به ازدواج رستم در آورد . رستم چند روزی را در کنار همسرش در سمنگان ماند ، سپس تصمیم گرفت به زابل بازگردد . هنگام خداحافظی ، مهره ای به تهمینه داد و گفت : " اگر فرزندمان دختر شد ، این مهره را به ریسمان کن و برای شناسایی من به گیسویش ببند و اگر فرزندمان پسر بود ، آن را بر بازویش ببند . " رخش نیز پیدا شد و رستم سمنگان را به سوی زابل ترک کرد .

          از پیوند رستم و تهمینه پسری زیبا و قوی به دنیا آمد . تهمینه ، نامش را "سهراب" گذاشت . سهراب همچون پدر در یک ماهگی مانند کودک یک ساله بود و در سه سالگی اسب سواری و چوگان بازی می کرد ، در پنج سالگی با تیراندازی با کمان آشنا بود و در ده سالگی کسی یارای نبرد و کُشتی گرفتن با او را نداشت .

          روزی سهراب نزد مادرش تهمینه آمد و پرسید : " پدر من کیست ؟ " مادر گفت : " تو پسر پهلوان رستم ایرانی هستی که تا کنون جنگجویی مانند او در جهان نیامده است ، اما این موضوع را باید از افراسیاب ، شاه توران مخفی کنی ، چون او دشمن ایرانیان و پدر تو است و از این موضوع به نفع خود و کشورش استفاده خواهد کرد !"  سهراب گفت : " چرا باید من نژاد افتخارآمیز خود را مخفی کنم ؟ ! من لشکری از تورانیان فراهم می کنم و دربار کاووس شاه ایران را نابود می سازم و پدرم را شاه "ایران زمین" می کنم ."

        افراسیاب با آگاهی از تصمیم سهراب خوشحال شد . او دوازده هزار جنگجوی ورزیده به فرماندهی "هومان" و "بارمان" را به او سپرد . سپس به فرماندهان گفت : " مراقب باشید رستم ، سهراب ، پسر خود را نشناسد تا آن پهلوان سالخورده ، به دست این دلاور جوان کشته شود . " هومان و بارمان با هدایای افراسیاب ، ده اسب و ده استر با بار تخت فیروزه و تاج زرین و نامه ای مبنی بر حمایت از سهراب به نزدش رفتند .

        سپاه سهراب برای جنگ با ایرانیان به سوی مرز ایران حرکت کرد . نخستین برخورد آن ها با سپاه ایران در "دژ سپید" به فرماندهی "هجیر" دلاور بود . هجیر با این که بسیار پیر و فرتوت بود ، شجاعانه مقابل لشکر توران ایستاد و با سهراب جنگید . سهراب او را با نیزه زخمی کرد . هجیر از سهراب خواست ، او را نکشد . سهراب دلش به حال پیرمرد سوخت . او را نکُشت و دست بسته ، نزد هومان فرستاد . ساکنین دژ سپید از خبر اسارت هجیر اندوهگین شدند .

حکایاتی از عبید زاکانی

حکایت (1)

مردی را گفتند : پسرت را به تو شباهتی نباشد.

گفت : اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتاد.

حکایت (2)

یهودی از نصرانیی پرسید : موسی برتر است یا عیسی ؟

گفت : عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد ، عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت : خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند.

حکایت (3)

ابوالعینا بر سفره ای بنشست ، فالوده ای برایش نهادند مگر کمی شیرین بود، گفت : این فالوده را پیش از آنکه به زنبور عسل وحی شود ساخته اند.

حکایت (4)

کسی مردی را دید که بر خری کندرو نشسته ، گفتش : کجا می روی ؟

گفت : به نمازجمعه

گفت : ای نادان ، اینک سه شنبه باشد.

گفت : اگر این خر شنبه ام به مسجد رساند نیکبخت باشم.

حکایت (5)

اسبی در مسابقه پیشی گرفت ، مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت ، کسی که در کنارش بود گفت : مگر این اسب از آن توست ؟ گفت : نه ، لیکن لگامش از آن من است.


حکایت

پیری برای جمعی سخن می راند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند...

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند...

او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت : وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید ،پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید ؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

سالروز تولد فروغ فرخزاد


امروز 8 دی‌ماه مصادف است با سالروز تولد فروغ فرخزاد؛ شاعری که به اعتراف غالب اهالی قلم و شعر، ستاره‌ی درخشانی بود در آسمان ادبیات معاصر و حتی ادبیات تاریخ ایران زمین.


زادروز ستاره درخشان آسمان شعر و ادب


فروغ فرخزاد


بر دوستداران شعرو ادب گرامی باد


داستان : مواظب سنگریزه ها باشید


روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما به قدری فکرش پریشان بود که آنچه را که باید، دریافت نمی‌کرد. حکیم با شور و شعف اطراف را می‌نگریست و به گردش خود ادامه می‌داد و درحالی‌که به سوی برکه می‌رفت از مرد جوان دعوت کرد تا او را همراهی کند.

به کنار برکه رسیدند، برکه آرام بود. گویی آن را با درختان چنار و برگ‌های سبز و درخشانش قاب کرده بودند. صدای چهچههٔ پرندگان از لابه لای شاخه های درختان در آن محیط آرام و ساکت، موسیقی دلنوازی می‌نواخت. حکیم در حالی که زمین مجاور خود را با نوازش پاک می‌کرد از جوان دعوت کرد که بنشیند.

سپس رو به جوان کرد و گفت : «خواهش می‌کنم یک سنگ کوچک بردار و آن را در برکه بینداز.» مرد جوان سنگریزه ای برداشت و با تمام قوا آن را درون آب پرتاب کرد. حکیم گفت: «بگو چه می‌بینی؟» مرد جوان گفت : «من آب موج‌دار را می‌بینم.» حکیم پرسید: «این امواج از کجا آمده‌اند؟» جوان گفت: «از سنگریزه ای که من در برکه انداختم.» حکیم گفت: «پس خواهش می‌کنم دستت را در آب فرو کن و حلقه های موج را متوقف کن.» مرد جوان دستش را نزدیک حلقه ای برد و در آب فرو کرد. این کار او باعث شد حلقه های جدید و بزرگ‌تری به وجود آید. گیج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفی متوجه منظور حکیم نمی‌شد.

حکیم پرسید: «آیا توانستی حلقه های موج را متوقف کنی؟» جوان گفت: «نه! با این کارم فقط حلقه های بیشتر و بزرگ تری تولید کردم.» حکیم پرسید : «اگر از ابتدا سنگریزه را متوقف می‌کردی چه!؟».

حکیم گفت: «از این پس در زندگی‌ات مواظب سنگریزه‌های بسیار کوچک اشتباهاتت باش که قبل از افتادن آن‌ها در دریای وجودت مانع آن‌ها شوی. هیچ وقت سعی نکن زمان و انرژی‌ات را برای بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهی.».

نکته مهم داستان:
آثار اشتباهات با توجه به بزرگی و کوچکی آن‌ها بعد از گذشت مدتی طولانی و یا کوتاه محو و ناپدید می‌شوند. همان طور که اگر منتظر بمانی حلقه های موج هم از بین خواهند رفت. اما اگر مراقب اشتباهات بعدی‌ات نباشی، همیشه دریای وجودت پر از موج و تشویش خواهد بود. بهتر است قبل از انجام هر عملی با فکر و تدبیر عواقب آن را بسنجی و سپس عمل کنی. بعد از حادثه‌ای بیهوده دست و پا زدن فقط اوضاع را بدتر می‌کند.

گاهی بهترین عمل، بی عملی است.

منبع: degaresh.com

داستان ضرب المثل گوش خواباندن

عبارت بالا مجازاً به معنی و مفهوم منتهز و مترصد فرصت بودن است تا افراد دوراندیش و مال اندیش با استفاده از موقع و فرصت به منظور دست یابند و مقصد و مقصود حاصل آید.
آنچه نگارنده را به تأمل واداشت که عبارت بالا باید ریشه تاریخی داشته باشد واژه گوش و خوابانیدن گوش است که ظاهراً هیچ گونه مناسبت و ارتباطی با منتهز و مترصد فرصت بودن و استفاده از موقع ندارد.

 

سرانجام پس از بررسی و پی جویی به این نتیجه رسید که این ضرب المثل هم چون سایر امثال و حکم معمول و مصطلح ریشه تاریخی دارد و نقش اصلی را در این عبارت همان گوش بازی می کند تا فرصت مغتنم از دست نرود و علاج واقعه قبل از وقوع بشود.

 

در قرون و اعصار قدیمه که وسایل موتوری و سلاح گرم و آتشین هنوز اختراع نشده بود سپاهیان بر اسبان تیز تک و راهوار سوار می شدند و با سلاح های سرد از قبیل نیزه و شمشیر و تیر و کمان و دشنه و خنجر و کارد و کمند و فلاخن و جز اینها در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده به جنگ و ستیز می پرداخته اند و غالب و مغلوب وقتی معلوم می شده مغلوبین پشت به دشمن کرده راه هزیمت و فرار گیرند و سپاه غالب تا مسافتی آنان را تعقیب کرده آنچه از سپاه منهزم بر جای مانده باشد و غنیمت ببرند.

 

در عهد باستان چه در ایران و چه در سایر ممالک جهان شبیخون زدن و اتخاذ تدابیر امنیتی و حیله های جنگی که امروزه به صور و اشکال دیگر منطبق و متناسب با سلاحهای آتشین خودنمایی می کند وجودداشت و طرفین متخاصمین هر کدام که مغزهای متفکر و فرماندهی لایق و کارآزموده داشته اند با استفاده از آن تدابیر و حیله ها بر سپاه دشمن غلبه می کردند.

 

تدبیر امنیتی دیگر موضوع گوش خواباندن عنوان این مقالت است که ریشه تاریخی آن فی الجمله شرح داده می شود: در محاربات قدیم وقتی که فرمانده یکی از سپاهیان متخاصم لازم می دید از محل و موضع دشمن آگاهی حاصل کند و مخصوصاً هنگام شب که اردو زده و سربازان و دواب همه در خواب خوش غنوده بودند کاملاً هوشیار باشد که دشمن از تاریکی شب استفاده نکند و با سواران خویش بر او و اردوی بی سلاحش شبیخون نزند از افراد تیزهوش و تیزگوشی که در اردو داشت استفاده می کرد.

 

به این ترتیب که افراد مزبور در مسیر جاده دشمن روی زمین دراز می کشیدند و گوش راست یا چپشان را بر روی زمین می چسباندند و دقیقاً گوش می کردند. قوه سامعه و شنوایی این افراد به قدری تیز بود که اگر سواران دشمن از چند کیلومتری در حال حرکت به سوی آنان بودند صدای سم اسبان را می شنیدند و از کیفیت و چگونگی زیر و بم صداها تعداد تخمینی سواران دشمن را که در چه مسافتی فرمانده سپاه می رسانیدند.

این عمل تنها درمیدانهای جنگ انجام نمی گرفت بلکه سربازان قلاع نظامی نیز از این گونه افراد تیزگوش در قلعه ها داشتند که عنداللزوم خارج از چهار دیوار قلعه در مسیر جاده های مورد نظر که احتمال یورش دشمن می رفت به نوبت گوش می خوابانیدند و اعمال و اطوار دشمنان و هر جمعیت و کاروانی را که به سوی قلعه می آمد مراقبت می کردند تا غافلگیر نشوند و مورد تعرض ومحاصره دشمن قرار نگیرند.

 

همچنین سابقاً مقنیانی بودند که با گوش خواباندن جاری بودن صدای آب را در اعماق زمین می شنیدند و نخستین کلنگ مادر چاه را همان جا می زدند. در واقع همان عملی را که امروزه رادار در مورد هواپیماهای دشمن از لحاظ تعداد و مسیر و سرعت حرکت هواپیماها انجام می دهد افراد تیزگوش قدیم تعرض و شبیخون دشمن از راه دور را به وسیله گوش خوابانیدن و گوش فرا دادن تشخیص می دادند و به حالت آماده باش در می آمدند.
منبع:avaxnet.com

عابد و دزد

مردی سجاده عابدی را دزدید . عابد چون دید ، دزد خجالت کشید و سجاده را واگذاشت و گفت : نمی دانستم که سجاده از توست .
عابد گفت : چگونه نمی دانستی که سجاده از تو نیست ؟!

کشکول شیخ بهایی

بلا و نعمت خاص

از حکیمی پرسیدند : نعمتی که بر صاحبش رشک نبرند ، یا بلایی که بر گرفتارش دلسوزی نکنند می شناسی ؟

گفت : آری ، آن نعمت تواضع است و آن بلا تکبر.


کشکول شیخ بهایی

حکایت

به حکیمی گفتند : چه کسی از عداوت مردم سالم می ماند ؟

جواب داد : آن کسی که هیچ خیر و شری از او ظاهر نشود. به جهت آنکه اگر خیر از او ظاهر شود اشرار با او دشمنی کنند و اگر شر از او ظاهر شد اخیار با او دشنی کنند.

کشکول شیخ بهایی

حال و مقام از نظر مولانا


مولانا در مثنوی میگوید:

«حال» در مثل مانند جلوهی عروس زیبا رخسار است و «مقام» در مثل، خلوت کردن با عروس است. جلوهی عروس را جمعی میبینند و این «حال» است، ولی خلوت کردن با عروس مخصوص داماد است و این «مقام» است. عروس در حقیقت تنها برای داماد، بیحجاب ظهور کند.

جلوهی عام را عموم میبینند، ولی جلوهی خاص و خلوت، مخصوص داماد است. سالکین اهل مقام، محرمِ عروس حقیقتاند و سلّاک اصحابِ حال، تنها جلواتی از او ببینند. در میان سالکان، بسیاری اهل حال هستند ولی اهل مقام در میان آنان اندکند.
هست بسیار اهل حال از صوفیان .......... نادر است اهل مقام اندر میان

(هزار و یک تحفه، سید علیاکبر صداقت)

سخنان حکیمانه


ذوالنون مصری در باديه، عاشقی را ديد با يك پای سر در بيابان نهاده بود و خوش ميرفت.

گفتم: تا كجا؟
گفت: تا خانۀ دوست.
گفتم: بی آلتِ سفر، مسافتِ بعيد قطع كردن، چون ميسر شود؟
گفت: « ويحك يا ذوالنون اما قرات في كتابه، و حملناهم في البر و البحر.»

ذوالنون گفت: چون به كعبه رسيدم ديدم او را كه طواف ميكرد. چون مرا ديد خوش بخنديد و مرا گفت: « انت حامل الامر و انا محمول به»، تو را داعيۀ تكليف در كار آورده است و مرا جاذبۀ او به اين ديار.

(لوايح عين القضاة؛ صفحه 8)