حکایت (1)

مردی را گفتند : پسرت را به تو شباهتی نباشد.

گفت : اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتاد.

حکایت (2)

یهودی از نصرانیی پرسید : موسی برتر است یا عیسی ؟

گفت : عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد ، عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت : خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند.

حکایت (3)

ابوالعینا بر سفره ای بنشست ، فالوده ای برایش نهادند مگر کمی شیرین بود، گفت : این فالوده را پیش از آنکه به زنبور عسل وحی شود ساخته اند.

حکایت (4)

کسی مردی را دید که بر خری کندرو نشسته ، گفتش : کجا می روی ؟

گفت : به نمازجمعه

گفت : ای نادان ، اینک سه شنبه باشد.

گفت : اگر این خر شنبه ام به مسجد رساند نیکبخت باشم.

حکایت (5)

اسبی در مسابقه پیشی گرفت ، مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت ، کسی که در کنارش بود گفت : مگر این اسب از آن توست ؟ گفت : نه ، لیکن لگامش از آن من است.