روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت ، گفت : تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

بهلول گفت : گول زدن تو چندان کاری ندارد ، ولی به زحمتش نمی ارزد.داروغه گفت : چون از عهده ات خارج است این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

بهلول گفت : حیف که الآن کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت : حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی ؟

بهلول گفت : بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت : این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.