حکایت
روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت ، گفت : تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.
بهلول گفت : گول زدن تو چندان کاری ندارد ، ولی به زحمتش نمی ارزد.داروغه گفت : چون از عهده ات خارج است این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.
بهلول گفت : حیف که الآن کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت : حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی ؟
بهلول گفت : بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.
داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.
داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت : این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:22 توسط لیلی زارعی
|