دستان بی حس
دستانم بی حس شده از این هوای سرد روزگار
خدایا سالهاست که ندیدم این بهار
دگر ندارم حس شقایق
بیتاب شده ام از این دقایق
این روزگار پست که در انتظارم هست
این مادر چایها که می خواهند به من زندگی یاد بدهند
خیابانی تاریک نشانم بدهند
این سگهای که به خون تشنه اند
شیشه میکشند و شیشه میشکنند
عشق لاتی برده هوششان
همیشه تیزی در جیبشان
عرق می خورند و مست می کنند
شلوار شیش جیب به تن می کنند
زورگوی در خونشان،سگی ولگرد پشتشان
دستانم ترک می خورد وقتی
دستی دهم در دستی
"که حسی ندارد"
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 19:2 توسط لیلی زارعی
|