از هيچ عشقي نام و نشاني نيست...

شايد در باورتان نگنجد ديگر نه از عشق حرفي به ميان است

 نه از واژه واژگون شده اش

همه جا عداوت است.

ديرگاهيست از هر چه كه نشاني از قاصدك مي دهد عبوس مي گردم.

قاصدك ها نيز بي وفايي را ترجيح مي دهند‏، گويا در باور ابريشمي شان هرگز نمي گنجد

 يك نفر در روياي با خبر شدن به سر مي برد.

در اين روزگار محتوم هيچ پيراهني با خيال مشك خوشبو نخواهد شد.

 من نيز تمام رويا هايم را در خورجين شب پنهان نموده ام،

 نكند شيون بهار و نسيمكي بي مزار آرزوهايم را به باد دهد و برائت

 بر سرزمين ارغواني دلم حكم فرما گردد.

روزگار عجيبي است...

مضراب هم دلش گرفته است زيرا هيشه نان سهم گرسنه نيست.

زوزه كرنايي فرسوده در كومه اي متروك انتهاي برزني نمور

 در شهري غريب همه بودها را نابود مي سازد.

 خانه پدريمان را مي گوييم كه با تمام احساس قشنگش

 در گلشني پر از خاطرات كهنه، هنوز لاشه خيال هايمان را به دندان گرفته است.