من چرا آمده ام روی زمین؟(1)
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب .
فرصتی عالی بود ، بهر یک شکوه ی تاریخی پردرد از او...
پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من :
با شما هستم من !
خالق هستی این عالم و آن بالاها...!
من چرا آمده ام روی زمین ؟
شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود؟بتوانید خدایی بکنید؟
وشما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید، قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟
هیبتا ، ما همگی ترسیدیم !به خداوندیتان ف تنمان می لرزد...!
چون شنیدیم زهر گوشه کنار،که شما دوزخ سختی دارید،...، آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدم اگر ما شب و روز، زگناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم ، چشممان خون بارد و بساییم به خاک درتان پیشانی ،و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال ، حور و پردیس و پری هم دارید.....
من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ، همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم، اشرف مخلوقات.
داشتم خدمتتان می گفتم ، قسمتم این بوده ، جنس من مرد شده! آمدم من دنیا ، مرز سال دوهزار ، قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار ،پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر ! مذهبت این باشد ! راه و رسم و هدفت این باشد !
سرنوشتم این بود . جنگ و تحریم و از این دست نعم...!
هرچه باشد قرعه ی من این آمد!
ادامه دارد....