حکایت بهلول از ملک و سلطنت
حکایت بهلول از ملک و سلطنت
روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد.
خلیفه گفت : مرا پندی بده !
بهلول پرسید : اگر در بیابانی بی آب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی ، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می دهی ؟
گفت : صد دینار طلا.
پزسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد ؟
گفت : نصف پادشاهی ام را .
بهلول گفت : حالا اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی ، چه می دهی که آن را علاج کنند؟
گفت : نیم دیگر سلطنتم را .
بهلول گفت : پس ای خلیفه ، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است ، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
خلیفه گفت : مرا پندی بده !
بهلول پرسید : اگر در بیابانی بی آب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی ، در مقابل جرعه ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می دهی ؟
گفت : صد دینار طلا.
پزسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد ؟
گفت : نصف پادشاهی ام را .
بهلول گفت : حالا اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی ، چه می دهی که آن را علاج کنند؟
گفت : نیم دیگر سلطنتم را .
بهلول گفت : پس ای خلیفه ، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است ، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:12 توسط لیلی زارعی
|