عدالت از فریدون مشیری
گفت روزي به من خداي بزرگ نشدي از جهان من خشنود!
اين همه لطف و نعمتي كه مراست چهرهات را به خندهاي نگشود!
اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد عشق، اين گوهر جهان وجود
اين بشر، اين ستاره، اين آهو اين شب و ماه و آسمان كبود!
اين همه ديدي و نياوردي همچو شيطان، سري به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من گوش من از تو صحبتي نشنود!
وين زمان هم در آستانه مرگ بيشكايت نميكني بدرود!
گفتم: آري درست فرمودي كه درست است هرچه حق فرمود
خوش سراييست اين جهان، ليكن جان آزادگان در آن فرسود
جاي اينها كه بر شمردي، كاش در جهان ذرهاي عدالت بود. |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 11:52 توسط لیلی زارعی
|