قطره دلش دریا میخواست،خيلي وقت بود به خدا گفته بود.

هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني..

راهي از رنج و عشق و صبوري،هر قطره را لياقت دريا نيست!!

قطره عبور كرد و گذشت،قطره پشت سر گذاشت.

قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري اموخت..

تا روزي كه خدا گفت:امروز روز توست،روز دريا شدن!

خدا قطره را به دريا رساند..قطره طعم دريا را چشيد،،طعم دريا شدن را..

اما روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگتر، اري از دريا بزرگتر هم هست؟؟

خدا گفت: هست!!

قطره گفت: پس من ان را ميخواهم، بزرگترين را، بي نهايت را..

خدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت: اينجا بي نهايت است..

ادم عاشق بود، دنبال كلمه اي ميگشت تا عشق را توي ان بريزد اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت.

ادم همه ي عشقش را توي يك قطره ريخت، قطره از قلب عاشق عبور كرد

 و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد؛ خدا گفت: حالا تو بي نهايتي،،،

چون كه عكس من در اشك عاشق است...!!!!!!!!