نمی دونم چه مرگم شده،خیلی حالم بده وکم حوصله ام،دلم میخواد پرنده بودم و پروازی داشتم به افق های دور دست،کاش میتونستم ورق زمان را به عقب برگردونم وچنان سیلی جانانه ای به صورت زمان میزدم تا اینقدر عقربه های ساعت را به دویدن وادار نکند،نمیدونم چرا مدتیه لبانم لبخند را در کوچه پس کوچه های ناامیدی تنها گذاشتن،وسهم من از زندگی نگاهی سرد که زینت چشمامه وسکوتی که گوشواره ی گوشهامه شده،دلم میخواد در اوج ناامیدی شب برایم بستری بگستراند و باد برایم لالایی بخواند ومهتاب بر سرم نوازش بریزد و چشمانم را بر روی هرچه نامش زندگی ست ببندم.