من چرا آمده ام روی زمین؟(2)
توی آن قرعه کشی ، ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ف پاسخی نیست .
ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :
چشم تنها زخودش بی خبر است.
چشم را آینه ای می باید ، تا خودش دریابد ، تا بفهمد که چه رنگی دارد ، تا تواند زخودش لذت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم ، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !
به شما برنخورد...! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟
ظلم و جور و ستم آینه را می بینید ؟
شاید این آینه معیوب و کج است ، خط خطی گشته و پرگرد و غبار !
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید !
ورنه در ساحتتان ، این همه زشتی و نازیبایی ؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده !
عجبا ! عشق ما یک طرفه ست ؟
به چه کس گویم من ؟
می شود دست زمن برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟
زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟
بنده را آوردی ، که شوم عاشق تو ؟
که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟
مرحمت فرموده ، همه ی عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش !
عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر !
می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم برسرکار ، پی این بدبختی ، پی یک لقمه ی نان !
به گمانم فردا ، جلوه ی عشق تو را می بیینم ،
در نگاه غضب آلود رییسم که چرا دیر شده ...!
خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رییسی داری ، نه خدایی عاشق ، نه کسی بالا دست !
تو و یک آینه ی بی انصاف ! کج و کوله ست و پر ازز گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟
ادامه دارد......