راستی بازسؤالی دارم ، بنده را عفو کنید.

توی آن قرعه کشی ، ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ف پاسخی نیست  .

ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :

چشم تنها زخودش بی خبر است.

چشم را آینه ای می باید ، تا خودش دریابد ، تا بفهمد که چه رنگی دارد ، تا تواند زخودش لذت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم ، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !

به شما برنخورد...! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟

ظلم و جور و ستم آینه را می بینید ؟

شاید این آینه معیوب و کج است ، خط خطی گشته و پرگرد و غبار !

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید !

ورنه در ساحتتان ، این همه زشتی و نازیبایی ؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده !

عجبا ! عشق ما یک طرفه ست ؟

به چه کس گویم من ؟ 

می شود دست زمن برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟

بنده را آوردی ، که شوم عاشق تو ؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟

مرحمت فرموده ، همه ی عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش !

عذر  من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر !

می روم تا کپه ام بگذارم.

صبح باید بروم برسرکار ، پی این بدبختی ، پی یک لقمه ی نان !

به گمانم فردا ، جلوه ی عشق تو را می بیینم ، 

در نگاه غضب آلود رییسم که چرا دیر شده ...!

خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رییسی داری ، نه خدایی عاشق ، نه کسی بالا دست !

تو و یک آینه ی بی انصاف ! کج و کوله ست و پر ازز گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟

ادامه دارد......