شرط جوانمردی و بندگی
خواجه
اى غلامش را میوه اى داد . غلام میوه را گرفت و با رغبت تمام مى خورد.
خواجه، خوردن غلام را مى دید و پیش خود گفت: کاشکى نیمه اى از آن میوه را
خود مى خوردم . بدین رغبت و خوشى که غلام، میوه را مى خورد، باید که
شیرین و مرغوب باشد . پس به غلام گفت: یک نیمه از آن به من ده که بس خوش
مى خورى .
غلام
نیمه اى از آن میوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن میوه
خورد، آن را بسیار تلخ یافت . روى در هم کشید و غلام را عتاب کرد که چنین
میوه اى را بدین تلخى، چون خوش مى خورى . غلام گفت: اى خواجه!بس میوه
شیرین که از دست تو گرفته ام و خورده ام . اکنون که میوه اى تلخ از دست
تو به من رسیده است، چگونه روى در هم کشم و باز پس دهم که شرط جوانمردى و
بندگى این نیست . صبر بر این تلخى اندک، سپاس شیرینى هاى بسیارى است که از
تو دیده ام و خواهم دید.