حکایت از سعدی
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی
نیازموده گریه و زاری درنهاده و لرزه بر اندامش اوفتاد چندانکه ملاطفت کردند آرام
نمیگرفت و عیش ملک ازو منغض بود چاره ندانستند حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت
اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا
غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست
در سکان کشتی آویخت چون برآمد به گوشهای بنشست و قرار یافت ملک را عجب آمد پرسید
در این چه حکمت بود گفت از اول محنت غرقشدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست
همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آنکه بهنزدیک تو زشت است
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 12:50 توسط لیلی زارعی
|