شعری از مولوی
تن زعشق خاربن ، چون ناقه ای
جان ، گشاید سوی بالا بال ها
تن ، زده اندر زمین چنگال ها
این دو همره ، یکدیگر را راهزن
گمره آن جان کاو فرو ماند زتن
همچو مجنونند و چون ناقه اش یقین
می کشد آن پیش و این واپس به کین
میل مجنون ، پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
یک دم از مجنون خود غافل شدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی
گفت : ای ناقه ، چون هر دو عاشقیم
ما دو ضد ، پس همره نالایقیم
تا تو باشی با من ای مرده ی وطن
بسزلیلی دور ماند جان من
روزگارم رفته زین گون حال ها
همچو تیغه قوم موسی ،سال ها
راه نزدیک و بماندم سخت دیر
سیر گشتم زین سواری ، سیر ، سیر
سرنگون خود را زاشتر درفکند
گفت : سوزیدم زغم تا چند ؟! چند؟!
آنچنان افکند خود را سوی پست
کزفتادن از قضا پایش شکست
پای خود بربست و گفتا : گوهر شوم
در خم چوگانش غلتان می روم
زین کند نفرین حکیم خوش دهن
بر سواری کاو فرو ناید زتن
عشق مولا کی کم از لیلا بود ؟
گوی گشتن بهر او اولی بود
گوی شو! می گرد بر پهلوی صدق !
غلت غلتان در خم چوگان عشق
لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب
سوی او می غنج و او را می طلب