جوان و خیام خردمند
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت: شما به یاد دارید دقیقا پدربزرگ من ، چه زمانی درگذشت؟
خیام پرسید: این پرسش برای چیست؟
آن جوان گفت: من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت: آدم بدبختی هستی! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند ، تو به دنبال مردگانت هستی؟!
بعد پشتش را به او کرد و گفت: مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 19:17 توسط لیلی زارعی
|